پرسيده كه تو كيستى و مردم كجائى ؟ او عرض نمود كه بنده مردم اصفهانم و نژاد به ديو سلام مىرسانم . آن حضرت احوال ديو سلام را شنيده بود پس فرمودند كه درين شهر به چه كار مشغولى ؟ عرض نمود كه به امر رعيتى و جوكارى مشغولم .
پس فرمودند كه نوكر ما مىشوى ؟ او سرى فرود آورده عرض نمود كه كمترين غلامانم . آن حضرت او را ملازم درگاه نمود ، فرمودند كه ما تو را پياده باشى سر جلو خود كرديم ؛ خلعت زربفت شفقت به او فرموده .
اما آن حضرت آن جوان را بسيار جلد و چابك به نظر كيميا اثر در آورده كه در دوندگى اسب به دو « 1 » به او نخواهد رسيد . پس از براى آزمايش ، ماديان منصوربيگ را دوانيده آن جوان نيز گلبانگ بر قدم زده ماديان ازو نتوانست گذشت و آن حضرت از دوندگى او بسيار محظوظ شده و از شجاعت نيز آن چنان بود كه هر جوان قوى هيكل را از روى زين « 2 » برداشته به زمين مىزد و بعضى [ را ] به زير بغل گرفته مىدويد . و درين وقت چاپارى از دار السلطنت تبريز آمده عريضهاى از شاهزادهء عالميان سلطان ابراهيم ميرزا آورده و مضمون آنكه صارم « 3 » خان كرد يزيدى « 4 » لشكر بسيارى برداشته روانهء تبريز است .
پس نواب كامياب احوال پرسيده كه صارم خان كرد كيست ؟ حسين بيگ لله عرض نمود كه صارم خان كرد ، بلائى از بلاهاى روزگار و مىگويند كه صد و ده سال از عمر او گذشته و هفتاد پسر دارد . حال نيز در شجاعت مثل او بهم نمىرسد و چهل هزار خانهء كرد يزيدى در فرمان او مىباشند . اما چون ياغىگرى محمد كرهى را شنيده سپاه برداشته به جانب تبريز مىآيد .
پس مقرر شد كه سارو « 5 » على بيگ مهردار ، سه هزار نفر از جوانان قزلباش برداشته [ 97 ] روانه گردد و سارو على بيگ پابوس نموده به ايلغار روانه گرديده
هامش
( 1 ) - اصل : بدوباد .
( 2 ) - اصل : زمين .
( 3 ) - اصل : سارم . و چنين بود در صفحات بعد . لغت - نامهء دهخدا ذيل صارم كرد اين واقعه را مربوط به سال 912 از حبيب السير نقل كرده است .
( 4 ) - اصل : يزدى .
( 5 ) - اصل : سارد . و به استثناى يك دو مورد ، در همه جا چنين بود .