دانست كه [ 100 ] شاهزاده رد خواهد « 1 » كرد ، نگاه داشته بعد از آن شست كند ، كه شاهزاده بر روى زين خوابيده تير را از خود گذرانيده باز قد مردى راست كرده ديگر تيرى انداخته شاهزاده از خود گذرانيده خواست كه شمشيرى بر فرق صارم خان فرود آورد كه او سپر در سر كشيده و نزديك آمده و بند دست شاهزاده را گرفته جبرا و قهرا شمشير از كف او بيرون آورده بلند كرد كه شاهزاده سپر بر سر گذاشته چنان شمشير بر قبهء سپر شاهزاده نواخت كه تا رستنگاه موى سرش را در هم شكافته و سارو على بيگ سر راه بر او گرفته و نيزه بر كمر زنجيرش بند كرده بود ، كه صارم خان به همان شمشير شاهزاده ، نيزهء او را قلم كرده و سارو - على بيگ و دليران دست به شمشير كرده بر صارم انداخت [ ند ] كه نزديك بود كه كدوى سرش بردارد . اما نوك شمشير بر ميان دماغ صارم خورده كه دماغش درهم شكافته خون فروريخت تا آن ناپاك در غضب رفته چنان شمشير بر فرق سارو على بيگ نواخت كه تا روى سينهاش در هم شكافت .
پس منتش بيگ شاهزاده را برداشته روانهء تبريز گرديد و جماعت كرد آن سپاه قزلباش را تعاقب كرده به تاخت و تاراج اردوى قزلباش شروع نمودند . و صارم هر چند فرياد مىكرد كه من زخمدار شدهام و از عقب نمىتوانم آمد و شما مرويد ، فايده نمىكرد . امّا منتش با شاهزاده به چهار فرسخى تبريز رسيده بودند كه عبدى بيگ شاملو با شش هزار كس رسيده .
اما چون نواب گيتى ستان سارو على بيگ را روانه نموده بود ، در واقعه ديد كه سلطان ابراهيم ميرزا در ميان درياى خون افتاده و سارو على خواست كه او را از درياى خون بيرون آورد كه او نيز به دريا افتاده هر دو دست و پا مىزدند كه در آن اثنا منتش خان استجلو رسيد و دست شاهزاده را گرفت و بيرون آورد و اما سارو على در دريا غرق شده ، چون قدرى راه آمدند رودخانهء عظيمى پيش
هامش
( 1 ) - اصل : شاهزاده زد و خواهد .