چون نواب گيتى ستانى اين سخنان را از على كيا شنيده او را تحسين نموده قبول نموده آنچه عرض نموده واقع شد .
اما جاسوسان اين خبر را به حسين كيا رسانيده چون او اين خبر را شنيده گفت كه اى ياران نگفتم كه على كيا از دين آبا و اجداد خود بر « 1 » نمىگردد و حال مردى مىخواهم كه از راه كوه و جنگل خود را به او رسانيده و او را از بند رهانيده به نزد ما بياورد . و هر كس على كيا را بياورد هر مطلبى كه دارد روا خواهم كرد .
پس دو نفر از عياران و شبروان برخاسته به خلاصى على كيا روانه شدند .
[ 80 ] اما چون على كيا را قدرى راه برده بودند كه جاسوسان خود را رسانيده يكى آمده نگاه كرد ، ديد كه هيچ كس در نزد او نيست و پنج شش نفرى كه با او بودند هر كدام به كارى مشغولند . آن جاسوسان خود را به على كيا رسانيده و بند ازو برداشته از راه غير متعارف « 2 » آمده از كتل بالا رفتند .
چون حسين كيا برادر را ديده ، دست به گردنش كرده روى او را بوسيده محبت بسيار كرده گفت كه اى برادر چون ديدى اين شيخزاده را ؟ او « 3 » در جواب گفت كه بسيار بىپرواست و اما با ما چه مىتواند كرد . اگر صد سال در پاى اين كتل بنشيند نمىتواند كه خود را به مازندران رسانيد كه كتل فيروزكوه را محكم نگاه دارند كه ديگر دغدغهاى نيست .
حسين كيا گفت كه كيا شرف را در كتل مىگذاريم و خود خواهيم رفت .
على كيا گفت چنين باشد .
و اما چون خبر رسيد كه نواب خاقانى [ به طرف ] سمنان و هزار جريب حركت نمود ، پس حسين كيا [ نيز ] روانه شده على كيا گفت كه كيا شرف مرد جاهلى است و مرا خاطر ازو جمع نيست يا شما بايد درين دهنه بمانيد يا ما را
هامش
( 1 ) - اصل : نيز بر نمىگردد .
( 2 ) - اصل : غير تعارف .
( 3 ) - اصل : او نيز در .