نمىتوانند كه آن راه را بگيرند ، بلكه تمام قزلباش و سپاه تمام عالم از ده نفر كه در سر آن كتل باشد ، نمىتوانند رفتن ، مگر فقير كه خود را فداى خاك قدم نواب گيتى ستان نمايم و اما به شرط آنكه من فرار نموده بر سر كتل خواهم رفتن و به برادرم بگويم كه حضرت ظل اللهى با سپاه نصرت شعار قزلباش بر سر قلعهء استا رفته بنده خود محافظت درهء كتل خواهم كرد . و اين از دو حال بيرون نيست . يا آنكه فريب خواهد خورد ، خواهد رفت و يا آنكه مرا خواهد گرفت و اگر نكشد در بند خواهد كشيد . و اما اين غلام به اين خدمت خواهم رفتن ببينم اقبال آن شهريار چه مىكند .
و اما نواب گيتى ستان چون باطن او را به نظر كيميا اثر در آورده آينهء ضمير او را پاك يافت . فرمودند كه ان شاء اللّه تعالى برويد كه آنچه مدعاى شماست چنان خواهد شد .
ديگر باره عرض كرد كه اين كار بايد بهانه و سببى داشته باشد .
آن حضرت فرمودند كه تدبير چيست ؟ على كيا عرض نمود كه بنده حال به عنوان فرار سوار شده و به جانب مازندران مىروم و نواب كامياب لشكر از عقب تعيين نموده كه آمده مرا گرفته چون به خدمت حاضر نمايند پارهاى عتاب و خطاب زياده خواهند فرمود و بنده عرض خواهم كرد كه از جان ما چه خواهيد ؟
ملك موروثى هزار ساله ما را تصرف كردى ما را واگذار ! چه « 1 » اين عرض بىادبانه كرده باشم ، مقرر داريد كه بنده را به ميدان برده سياست كنند . بعد از آن حضرت امير نجم التماس كشتن بنده كرده بفرمايند كه با بند و زنجير به قلعهء الموت برند ، چون يك منزل راه رفته باشم ملازمان چنان كنند كه بنده از بند خلاص شده خود را به حسين كيا خواهم رسانيد و در خدمت او عزت و اعتبارى خواهم داشت و هر چه بگويم خواهد شنيد .
هامش
( 1 ) - ( چون ) .