نخواهى كردن و حق به طرف آن حضرت است .
سلطان مراد ديد كه بيگم آزرده شده ، گفت كه چون رفته و متعهد شدهاى به خدمت او خواهم رفت .
پس بيگم گفت كه اى جان عم زنهار كه خود را در عذاب مينداز و مذهب حق اينست . سلطان مراد گفت تا سه روز ديگر پيشكش درست كنم و در روز چهارم خواهم رفت .
پس بيگم حكايت سلطان مراد را به خدمت نواب اشرف عرض نمود كه به خدمت ولينعمت خواهد آمد .
اما سلطان مراد در پس كارگاه مكر و حيله درآمده با خود قرار داد كه مىبايد ديوار قلعه را سوراخ كرده به طرف شيراز رفت . پس چند نفر از ملازمان خود را خبر كرده نصف شبى ديوار قلعه را سوراخ نموده از طرف بيرون شهر به راه فارس در حركت آمده بدر رفت .
روز ديگر عصرى خبر رفتن سلطان مراد را به خدمت نواب اشرف [ عرض ] نمودند . تأسف بسيارى خورده بيگم را طلب فرموده گفت كه اى خاله سلطان مراد را به مفت از دست بردى و حال خون بسيار ريخته خواهد شد تا او به دست آيد .
بيگم عرض نمود كه بنده شرمندهام اين نابكار قابل تاج و تخت نبوده و او تخته و تابوت « 1 » مىخواهد . اما نواب گيتى ستان كوچ فرموده از عقب سلطان مراد به شيراز در حركت آمدند .
ذكر فرار نمودن سلطان مراد به جانب شيراز و گرفتن او را محمد كرهى و آوردن به خدمت نواب گيتى ستان و باز فرار نمودن او « 2 »
و اما چون سلطان مراد فرار نموده به جانب شيراز رفته بود چون به دشت
هامش
( 1 ) - اصل : طابوت .
( 2 ) - مربوط به سال 908 است .