به قتل رسانيد و جاى صلح نگذاشت . ما چگونه اين همه را از او بگذرانيم .
ديگر باره مريم بيگم گفت كه به قول شما شعورى ندارد و به تصدق سرت كه از خون او بگذر كه از اولاد حسن شاه همين او مانده است و قطع صلهء رحم مكن كه خوب نيست .
آن حضرت فرمودند كه عجب از خالهام [ 68 ] دارم كه اين سخنان دربارهء سلطان مراد بىخرد مىگويد . در اصل او بغض حضرات ائمهء معصومين ( ع ) را نيز در دل دارد و مرا مطلب ازين خروج رواج مذهب به حق اماميه است . اگر او لعنت بر اعداى دين مىكند به خدمت آمده تبرا كند تولا نمايد از كنار قزل « 1 » اوزن تا بندر عباسى و بندر كنگ را به او شفقت نموده به شرط آنكه سكه و خطبه به نام ما بزند و بخواند . بسم اللّه برويد و به او بگوئيد اگر قبول كند بهتر ازين چه مىباشد !
پس خاله دعا كرده مرخص شده به نزد سلطان مراد آمده ، چون عمه را ديد ، گفت خبر خير خواهد بود !
او گفت كه شيخ اغلى در سلسلهء حضرت امير المؤمنين عليه السلام « 2 » و دل رحيمى دارد و گناه تو را بخشيده و همان فارس و همان ولايت را تمامى به تو ارزانى داشته به شرط آنكه به خدمت رفته تبرا كنيد .
چون سلطان مراد نام تبرا شنيد ، گفت كه عمه رفته است از براى من كارى كرده است كاش نمىرفتى .
گفت كه اى جان عمه راه همين است .
سلطان مراد او را نهيب داده گفت كه تو هم رافضى شدهاى و اما به كشته شدن من راضيم و لعنت بر صحابهء كبار نمىكنم .
بيگم گفت كه تو طرفه بىدولت بودهاى ؛ آن حضرت فرمود كه تو قبول
هامش
( 1 ) - اصل : قزل اوزان
( 2 ) - اصل : عليهم السلام .