ارژن رسيد ، يعقوب خان « 1 » و شيخ حسن بيگ بايندرى با اغورلو محمد و ابو الفتح - بيگ كه بر فارس [ 69 ] تسلط يافته بودند ، در حوالى جويم جنگ نموده بر ايشان غالب آمده بودند و ملك فارس را به جهت سلطان مراد ضبط نموده بودند و به استقبال آمده در آن منزل به او ملحق شدند و بعد از چند روز خبر رسيد كه نواب گيتى ستان با سپاه نصرت عنان به جانب ايشان متوجه است . پس جماعت قراقوينلو و بايندرى سلطان مراد را برداشته از راه ديگر به جانب شيراز و ابرقو روانه شدند و سلطان مراد فرمود كه محمد كريم كرهى « 2 » كه رئيس ده هزار خانوار است به شيراز رفته و لشكر تدارك نموده و آماده بوده باشد
پس چون سلطان مراد نزديك به ابرقو رسيد ، محمد كريم او را استقبال نموده داخل ابرقو گردانيده .
اما چون نواب خاقانى شنيد كه سلطان مراد در ابرقو مىباشد ، روانهء آن صوب شده به دولت و اقبال در بيرون حصار ابرقو نزول اجلال فرمودند . پس محمد كرهى به جهت تفرج اردوى كيوان شكوه بر بالاى برج حصار عروج نموده ، چون مشاهدهء اردوى نصرت قرين نمود ، ديد كه سپاهى از ماه تا ماهى « 3 » فرو گرفتهاند ، تزلزل به احوال او راه يافته از بارهء حصار فرود آمده با بزرگان ايل خود نيز مشورت نموده گفت كه در بسيارى لشكر قزلباش كه من ديدهام ما را قوت و قدرت سرپنجه زدن اين پادشاه دينپناه نيست ، بايد فكرى « 4 » كردن . بعد از گفتگوها قرار چنين يافت كه سلطان مراد را گرفته مقيد نموده به درگاه عرش اشتباه آورند . پس جمعيت تمام نموده بر سر سلطان مراد ريخته جمعى را به قتل آورده او را گرفته محبوس كردند و اكثر سرداران كه اين خبر بشنيدند فرار نموده به جانب شيراز رفتند .
هامش
( 1 ) - يعقوب جان برادر ايبه سلطان ( تاريخ جهان آرا . ص 257 ) .
( 2 ) - اصل : كرهء .
( 3 ) - تشبيه مبتذل است .
( 4 ) - اصل : بايد فكرى بايد .