تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
گوئى و همان حرف كه گفته بود عرض نمود . نواب خاقانى فرمود كه اى ناصوفى ، بازوبندهاى او را گرفته و از بند رهانيدى ؟ او خواست كه منكر شود آن حضرت فرمود كه بازوبندها را از بازوى او باز كردند . چون صوفيان آن كرامت را مشاهده كردند تمام به سجده افتادند و گفتند كه حقا كه فرزند مرتضى على است عليه السلام . و مرشد ، اين چنين مىبايد . پس آن ناصوفى را به قتل آوردند و در آن اثنا منصور بيگ پرناك از شيراز به خدمت نواب خاقانى رسيده و به سجده و پابوس مشرف گرديده . ازو پرسيدند كه منصور بيگ از كجا مىآئى ؟ او به عرض رسانيد كه چون خبر رسيد كه « 1 » محمد كرهى سلطان مراد را گرفته به خدام بارگاه نواب اشرف سپرده ، كمترين بندگان به استقبال سپاه ظفرپناه آمده‌ام كه در خدمت بوده به جانب فارس روانه شويم و ازين خبر گرفتارى سلطان مراد ، اكثر تركمان آق‌قوينلو « 2 » پراكنده شده‌اند و كسى از ايشان در شيراز نيست . پس نواب خاقانى فرمودند كه سلطان مراد را كه درين راه آمدى نديدى ؟ منصور بيگ چون اين سخن شنيده رنگ از رويش رفته حالى به حالى شده ، نواب خاقانى پرسيد كه شما را چه شد ؟ او عرض نمود كه چون سلطان مراد به شيراز مىرود و مىشنود كه بنده به استقبال آمده‌ام ، خانه و اسباب و اموال و اطفال بنده را تاخت و تاراج كند . پس نواب كامياب منصور بيگ را دلدارى نمود . مقرر فرمود كه الياس بيگ حلواچى اغلى سه هزار كس را برداشته با منصور بيگ به ايلغار روانهء شيراز شوند كه نواب همايون ما با جاه و جلال از عقب خواهد رسيد .
هامش
( 1 ) - اصل : كه چون . ( 2 ) - اصل : آق‌قيونيلو .