بىدماغ است ، گفت كه خاطر جمع داشته باشيد كه من به خدمت شيخ اغلى رفته التماس خواهم كرد .
او گفت كه من اميد ندارم كه تقصير مرا ببخشد ، به سبب آنكه قنبر آقاى او را به قتل آوردهام و مىدانم كه او با من در سر غضب است .
پس مريم بيگم او را دلدارى بسيار داده « 1 » پيغام از براى دورمش خان فرستاد كه بفرما تا راه را قرق نمايند كه ارادهء پابوس ولينعمت عالميان دارم .
پس دورمش خان به خدمت نواب كامياب آمده و عرض نمود . مقرر شد كه قرق نمايند و به عزت او را بياورند .
چون نواب عالى ، خواهر زادهء مريم بيگم بود . و مريم بيگم خالهء نواب گيتى ستانى بود و به خدمت رسيد ، دست و پاى آن خسرو زمان [ را ] بوسيده و شكر بسيار نموده . آن حضرت نيز خاله را در بر گرفته پرسش بسيار نمود و بعد از گفتگوهاى بسيار كه گذشت ، فرمودند كه اى خاله به ديدن ما آمدهاى يا به التماس سلطان مراد ؟
گفت قربانت شوم به هر دو مطلب آمدهام كه دروغ نگفته باشم . به سر عزيز نواب همايون قسم كه او نامراد است كه خود به دولت او را لقب دادهايد و از دست او چه برمىآيد . و تو آن شاه بلند اقبالى كه سيمرغ شكار تست . مىخواهم كه از براى خاطر من و به روح پرفتوح جدت حسن شاه و به حق قطب الدين و المحققين و شيخ العارفين حضرت شيخ صفى الدين ، كه گناه او را به من ببخشى ، و اين منت به جان من گذارى . اين بگفت و به پاى آن حضرت افتاد .
آن حضرت فرمودند كه اى خالهء محترم تو چرا آبرو مىريزانى ، سلطان مراد مردى است ضعيف العقل و بىشعور ، اگر شعور مىداشت مىبايست كه همان پادشاه با استقبال بوده قدر اين نعمت را بداند ، ندانست و طغيان نمود و قنبر آقاى للهء مرا
هامش
( 1 ) - اصل : دادم .