صوابانديش است . از اين ورطهء بلاخيز و از اين زاويهء فتنهانگيز جز به وسيلهء عجز و مسكنت خلاصى ممكن نيست .
نظم
به شاهى كه گردان توران زمين * نهادند سر را به پيشش يقين
چو رستم دوصد بر در بار اوست * كمر بسته و ز جان هوادار اوست
نبايد شما را به شه داورى * همان به كه رو سوى عجز آورى
به پشتى قلعه مسازيد جنگ * كه در پيش دولت چو موم است سنگ
چه حدّ شما مردم است كارزار * چنين كار را بس نباشد مدار
همان به كزين قلعه آيى برون * سربارو ناگشته درياى خون
اسحاق بيگ منقت و ديگر سردارانى كه بودند همه از استماع اين سخنان وحشتانگيز به خود باز مىآمدند ، اما از روى هراسى كه به دل آنها غالب آمده بود چاره برآمدن را نمىدانستند . القصه در آن روز نيز مردم لشكرى در اروم كارسازى و بدرستى اسباب انجام قلعهدارى مشغول گرديدند . چون شب بر سر جنگ درآمد به فرمان شهريار والاتبار جماعت خاصهبردار و از بهادران نامدار از هر جانب سورن انداخته كوششهاى مردانه مىنمودند و هر زمان سنگرها را پيش برده پرده از روى كار مردى مىگشودند و عبد الصمد خان نايب سرافراز با جماعت سرباز نفط انداز به دستور و آيين فرنگ به صد ريو و رنگ به نفط اندازى مقيد گرديده قارورههاى نفط را به جانب قورغان هر زمان حواله مىنمودند . گويا كه از هوا ابر بلا و از بالا آتش مىباريد . صداى توپ جزائيل و طراق پر طمطراق شمخال و تفنگ ، زهرهء مردم را مىدريد . در اين دم قارورههاى نفط اندرون قورغان افتاده آتش بلا بالا گرفته ، تر و خشكى كه بود به يك منوال مىسوخت .
نظم
ز نفط سيه قورغان برفروخت * عمارت سراسر همه پاك سوخت