نظم
دبير هنرپيشه را پيش خواند * بفرمود كز خامه گوهر فشاند
سر نامه كرد آفرين خداى * كجا بود و باشد هميشه بجاى
كسى را كه او كرد فيروزبخت * بماند بر او كشور و تاج و تخت
كه آيين شاهان و رسم مهان * مگر آنقدر داند آن نكتهدان
كه بر ايلچى كشتن و بند نيست * جز اين هركه گويد خردمند نيست
ز گوشت نيامد به سوى دماغ * ز قرآن مگر نص الّا البلاغ
فرستاده را كن روان بىدرنگ * مكن شكّر عيش بر خود شرنگ
مپرور نهالى كه خار آورد * پشيمانى و رنج بار آورد
و چون مكتوب به مهر مبارك مزيّن و موشّح گشت ، قاصد مراحل نورد ، خواجهء بيابانگرد ، نامه را به محمد على خان رسانيد .
چون نامهء سراسر هنگامه را گشاده مطالعه نموده ، از مضمون مندرجهء آن اطلاع حاصل گرديد از روى نارسايى و كمفطرتى جهل آن غالب گرديده به سخن چندى از بوزهخواران درآمده بىمشورت عقل و صوابانديشى ، دست جسارت به تحريك سلسلهء فتنه و فساد بگشاد و در اندك زمان لشكر يأجوج نشان از حدود اندجان و مرغينان و چست و كاسان و از ايل و اولوس قرغيز و قزاق و از قبايل چته و قلماق جمع آورده ، مع چندين سردار نامدار به جانب اوراتپه فرمايش نموده ، خود او هم از تعاقب لشكرى پياپى آمده ، به ولايت خجند قرار گرفت . اما در دلش بىاختيار خوفى و هراسى مستولى گرديده بود زيرا كه ازين پيشتر خواب شوريدهاى ديده بود .