و خوشحال با زن و فرزند و خويش و پيوند و مواشى و احمال بملك خود بازگرديم بندگئ حضرت چون صدق نيّت ايشان معلوم كرد فرمان فرمود كه هيچ آفريده متعرّض عرض و مال ايشان نشود و جمعى از امرا بدين مهمّ موسوم گردانيد تا باشلاميشئ ايشان كرده از انواع عوارض و تكاليف ايشانرا مصون و محروس دارند و با ايشان ملازم بوده محافظت جانب و مراقبت احوال ايشان لازم دانند و ايشانرا بر آبها و علفخوارهاى خوش فرود آورند برين منوال قريب هزار خانه با اسباب و احمال و نفايس اموال از شتر و گاو و گوسفند مصحوب امنوامان متوجّه گشته بدين ممالك درآمدند
ذكر مراجعت بندگئ امير صاحبقران از طرف روم
چون در مدّت يكسال بلكه كمتر ممالك روم بتمامى مسخّر احكام گيتى مطاع بندگئ حضرت امير صاحبقران شد و شهرهاى معظّم آن با قلعهايى كه تسخير هريك از ان بسالها مقدور هيچ پادشاه نبودى مسلّم گشت و فتحى كه در قرنها اجلّهء ملوك را دست نداده ميسّر شد فيوج و رسل فتح نامها به اطراف ممالك رسانيدند و كوس اين نصر مبين در مشارق و مغارب عالم فروكوفتند متعاقب رايات نصرتشعار مصحوب ظفر و پيروزى روى به راه مراجعت آورد با حشمى منصور و خزاينى موفور دوستان خرّم و مسرور و دشمنان دژم و مقهور [ بيت ]
رفت و تباشير فتح لايح از اعلام او * آمد و اقبال و نجح تابع اقدام او
و حكم جهان مطاع نافذ شد تا جناب بانوى عظمى سراى ملك خانيم و مهد عالى خواندزاده والدهء اميرزادهء سعيد مغفور محمّد سلطان طاب ثراه با ساير آغايان و خواتين و ملازمان و بندگان حضرت كه در مدّت غيبت در سلطانيّه بودند تا حدود قلعهء اونيك متوجّه شوند برحسب فرمان از سلطانيّه متوجّه قبّة الاسلام تبريز شدند و يراق كرده لباسهاى عزا ترتيب دادند و متوجّه گشته در حوالئ قلعهء اونيك ببساط بوس بندگئ حضرت اعلى رسيده مراسم عزاى اميرزادهء مغفور محمّد سلطان طاب ثراه و جعل الجنّة مثواه مجدّد گردانيدند زمين از بس لباس ازرق و كبود هيأت آسمان گرفت و آسمان ازين سوگ چون زمين خاك بر سر كرد خواتين ماه سيما لباسهاى شبگون در بر