در غلواى سلطنت و كامرانى و نيروى شوكت و جهانبانى كه عالم را چشم به دو روشن بود و چمن روزگار با وجود سرو استقامت قامت او رشك صد گلشن ناگاه آن نهال سرافراز دولت از پاى در آمد و آن بنيان مملكت و شهريارى منهدم شد [ شعر ]
فغان ز عادت اين رنجساز راحت سوز * فغان ز گردش اين جان شكار جورپرست
كه صورتى كه بعمرى نگاشت خود بسترد * كه گوهرى كه بسى سال سفت خود بشكست
از وقوع اين واقعه عقدهاى الم بر دلها كره بست چنانچه به هيچ حال منحلّ نمىشود و از حدوث اين حادثه خارها در ديدهء اهل جهانيان آميخت كه به هيچ روى خراشش آن زايل نمىگردد [ نظم ]
از مرگ او نشست بهر خانه مأتمى * و از سوگ او نجاست ز هر سوى شيونى
زين سهمگين مصيبت وزين هولنك مرگ * آتش فتاد در دل هر سنگ و آهنى
دل خلق عالم درين مأتم بسوخت و آتش حسرت در سينها افروخت و حضرت امير صاحبقران را درين واقعه صبر و قرار رفته و قوّت ماسكه و اصطبار ضعيف شده لآلئ جواهر آبدار از بحرين ديدگان بر صحايف چهره پاشيدن گرفت و قطرهاى لعل رمّانى بر رشتهء محاسن نورانى جارى گردانيد و به زبان حال مضمون اين ابيات مىسراييد [ شعر ]
دريغا كه پژمرده شد ناگهانى * گل باغ دولت بروز جوانى
بحسرت برفت از جهان رادمردى * كه بودش بر اقليم دين قهرمانى
نهالى سرافراز بد ليك گردون * نداد آتش از چشمهء زندگانى
عاقبة الامر چون با حكم آسمانى ستيز و از قضاى الهى كس را گريز ممكن نيست حكم قضا را گردن نهاده بتجهيز و تكفين او پرداختند و با حكم تقدير ربّانى در ساختند و اگرچه بندگئ حضرت صاحبقرانى را جزع مفارقت چنان فرزندى بغايت بود و قلق مباعدت چنان دلبندى بىنهايت امّا چون عقلا و كملاى جهان نكات حكمت و دانش از صحيفهء ضمير منير او مىآموزند و آيين سكون دل و ثبات قلب از افعال و اقوال او مىاندوزند عقل را كار فرموده در مقام
وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ وَ لا تَحْزَنْ
قدم تمكّن افشرده