قريب يك ماه باتمام رسانيده آب انداختند و پايان آن در موضعى كه سرچهبيل مىگويند بر مزار پير كمار مىگذرد و در درياى گيلان و مازندران مىريزد و آن نهر را نهر برلاس نام فرمود تا نام آن دودمان بزرگوار بوساطت چنين خيرى بر روى روزگار باقى ماند و الحالة هذه اهل ولايت بدان خرّم و شادماناند و همه جازم بر انكه در جوانب آن زراعات و عمارات كنند و آسياها و ديهها سازند و هرآينه بمرور روزگار موجب آبادانئ آن بلاد و ديار خواهد بود آرى [ بيت ]
خدا را بر ان بنده بخشايش است * كه خلق از وجودش در آسايش است
و در اثناى اين احوال چون سلطان احمد بغداد گذاشته به طرف روم رفته بود و التجا بامير بيلدروم بايزيد كرده آوازهء منتشر بود كه رايات كشورگشاى متوجّه صوب روم خواهد شد درين اثنا خبر رسيد كه بايزيد ازين معنى متوهّم شده مصلحت در ان ديده است كه سلطان احمد بجانب عراق عرب رود تا مادّهء آن مخاصمه كمتر شود و او را نيز دستآويز و بهانه باشد و سلطان احمد به راه قلعة الروم بر كنار فرات رانده بقلعهء هيت رسيده و از انجا ببغداد رفته و با وجود آنكه بغداد صفت
جَعَلْنا عالِيَها سافِلَها *
گرفته بود و زير و زبر گشته آنجا ساكن شده و بقيّهء كه در اطراف مانده مجتمع مىشوند امير صاحبقران در مقام غضب و غيرت عساكر خونريز را امر فرمود از جمله امير اعظم جهانشاه بهادر و امير سليمانشاه بهادر و امير برندوق بهادر و ديگر امرا تا بر سبيل ايلغار بدان طرف روند و بسيارى از لشكر منصور و امرا و سرداران با ايشان نامزد كرده امر فرمود كه اوّل از كردستان گيرند چه دزدان و مفسدان اكراد در وقت مراجعت لشكر منصور از شام و توجّه بجانب بغداد بدفرصتيها كرده بودند و هرچه ممكن بود از قتل و نهب به نسبت با لشكر منصور و غيرهم بتقديم رسانيده امرا برحسب فرمان ابتدا باكراد در بند و آن مواضع كرده اكثر ايشان به جهت غلبهء برف و سختئ سرما در صحرا نشسته بودند ناگاه بر ايشان هجوم كردند و آن شياطين را بر مثال مردهء جنّ بتبر شهاب مثال و شمشير برق همال مرجوم گردانيدند جماعتى خواستند كه از ان بلا بگريزيد و از شرر آن آتش غضب بپرهيزند امّا هيهات يداك أوكئتا و فوك نفخ بيخ فسادى كه بدست خود نشانده بودند ميوهء پشيمانى بار آورد و آتش فتنه كه خود افروخته بودند ايشانرا سوخته و هلاك گردانيد جمعى پناه بكوه بردند و بواسطهء كثرت و شدّت برف راه بر رفتن نديدند انگشت را بركشيده امان طلبيده باز گرديدند و فوجفوج عرضهء تيغ بىدريغ شدند عالم بر چشم ايشان چون پر غراب گشت و روى برف از خونشان چون منقار