بغايت محكم بود و خواجه مسعود سبزوارى نيز در وقتى كه از قبل امير صاحبقران آنجا حاكم بود در احكام آن كوشيده بود و خندق و برج و باروى آن را استحكامى تمام داده فرمان رسيد تا عمله را بر كار داشته از هرطرف كه امكان نقب بود نقب آغاز كردند اميرزادگان بزرگ مثل اميرزاده اميرانشاه بهادر و اميرزاده رستم بهادر و اميرزاده خليل سلطان و از امرا امير سليمانشاه و امير شيخ نور الدين و امير شاهملك و برندوق و على سلطان و امراى تومان و هزاره و صده و قوشونها سر كارها بر چاخورگان بخش كردند و العجب كه حال بدين مرتبه رسيد و هنوز فرج بىفرجام بيدار نمىشد و مىگفت دروغ مىگوييد اين بندگئ امير بنفس خود نيست آخر الامر جهت تحقيق قضيّه باسم رسالت يكى از مردم معتمد را كه پيش ازين بپاىبوس امير صاحبقران رسيده بود بيرون فرستادند تا كيفيّت احوال معلوم كرده ايشانرا اعلام كند چون آن رسول ببساطبوس رسيد و بمواجه با امير صاحبقران سخن گفت و شنيد و بخلعت و نوازش مخصوص شده بازگرديد صورت حال و تحقيق آمدن بندگئ امير صاحبقران تقرير كرد آن بدبخت اگرچه دانست كه راست مىگويد امّا مصلحت كار خود در ان نديد او را بدروغ متهّم گردانيد و عقل خود را بازى داده و رنجانيده او را در حبس كرد و خود همچنان لجاج مىورزيد و از وخامت خاتمت آن انديشه نمىكرد و چون امير صاحبقران جريده با خواصّ امرا بجانب بغداد رفته بود در گمان افتادند كه اگر حضرت امير صاحبقران بودى غلبه و ازدحام لشكر چنانچه معهودست بيش ازين بودى چون بر مضمون فكر ايشان اطّلاع افتاد حكم جهانمطاع نافذ شد تا اميرزاده شاهرخ بهادر لشكرها جمع كرده به زودى متوجّه بغداد شود بر موجب فرمان لشكر جمع كرده با كثرتى عظيم و لشكرى گران كه محاسب و هم از شمار آن عاجز آمدى متوجّه بغداد شد و چون آن لشكر گران و سپاه بىپايان ببغداد رسيد عرصهء بغداد را با وجود آنكه قريب دو فرسخ دور جوانب او بود چون نگين در حلقه گرفتند و چاخورگانرا امر شد تا بنقب مشغول شدند و چون نقبى را آتش زدندى و ديوار حصار بينداختندى باز از اندرون بخشت پخته و گچ ديوار برآوردندى و به زخم تير و ناوك نگذاشتندى كه لشكر نزديك حصار آيد قريب چهل روز برين گذشت و بندگئ امير صاحبقران در مقام تحمّل صبر مىفرمود چند بار عرضه داشتند كه اگر فرمان شود لشكر بيك دفعه حركت كنند و بيك حمله ازين قضيّه فارغ شوند فرمود تعجيل مكنيد باشد كه ازين فعل پشيمان شوند و در مقام اعتذار و انقياد درآيند تا مستحقّ قتل و اسر نگردند
ظفرنامه ( تاريخ فتوحات امير تيمور گوركانى ) ( فارسى ) — صفحة 240
مساهمون: نظام الدين شامى
ص٢٤٠