روانه شد قلعهء سخت در راه بود اشارت فرمود تا آن را گرفته خراب كنند بزرگان قلعه بتضرّع و عجز پيش آمدند و پيشكشها كشيدند و كليد قلعه پيش آوردند مرحمت شامل حال ايشان شد و ايشانرا با اهل و عيال و مالومنال ببخشيد و از انجا تا كنار دجله شكاراندازان مىرفتند و از بسيارئ خرگور و گوزن و آهو رفاهيّتى عظيم در لشكر باديد آمد و همه آسوده شدند
ذكر فتح بغداد
و چون بمباركى بموصل رسيد فرمان شد تا اميرزاده رستم بهادر و امير مضراب و امير رستم بن تغاىبوغا و سونجك با لشكرهاى گزين از تومانات بايلغار بجانب بغداد روانه شدند و تعيين فرمود كه به زودى از احوال بغداد و ايلى و ياغىگرئ ايشان خبر كنيد چون آن لشكر بجانب شرقئ بغداد نزول كردند در بغداد جماعتى انبوه از ترك و عرب جمع شده بودند و در اطراف هم لشكرهاى متفرّق داشتند بقوّت خود مغرور شدند و اعتماد بر بار و حصار كرده بنياد جنگ نهادند اميرزادگان مذكور و امراى نامدار از سر غيرت جنگى مردانه كردند و بيك حمله ايشانرا منهزم گردانيدند و بيشتر ايشانرا بقتل آوردند ضعف و شكستگئ عظيم به حال لشكر بغداد راه يافت و بقاياى لشكر و اهل شهر بغايت عاجز و مضطرّ شدند امّا فرج نامى كه پيش ازين بغايت بىوجود بوده و اكنون صاحب اختيار شده بود دلش نمىداد كه زودزود از سر امارت و بزرگى درگذرد اهل شهر را نيز در معرض قتل و غارت نهاد و در مقام لجاج و عناد بازايستاد و گفت سلطان احمد با من قرار كرده است كه هر لشكر كه آيد مقاومت كن امّا اگر امير صاحبقران بنفس خود تشريف دهد شهر بسپار و رعيّت را در تلف مينداز اگر او بنفس مبارك خود بيايد ما همه مطيع و غلاميم و الّا جز جنگ نخواهد بود اميرزادگان و امرا صورت اين حال بعزّ عرض رسانيدند امير صاحبقران از راه الطون كوپرى بنفس خود متوجّه بغداد شد و اميرزاده اميرانشاه را از ان طرف دجله روانه فرمود و چون ببغداد رسيدند از اطراف و جوانب آن فرود آمدند و شهرى بدان طول و عرض را چون نگين در حلقه گرفتند و آن شهر