جاونغار اميرزاده سلطان حسين بهادر حمله كرد و امير جهانشاه در عقب او درآمد و بمعاونت ايزدى دشمن روى بگريز نهاد امّا هنوز فكر آن داشتند كه باز جمع شوند و حمله كنند امير صاحبقران بنياد جنگ سلطانى نهاد و بنفس خود متوجّه شد حلبيان چون بسيارئ آن لشكر بديدند حيران و عاجز شدند و غير از گريختن چارهء ديگر ندانستند و بناچار پشت دادند لشكر منصور در عقب ايشان لغامريزان شده تاخت كردند و چندان سوار و پياده بقتل آوردند كه از كشتها پشتها برآمد و شارع و دروازهء حلب از مقتولان مالامال شد چنانچه سواران بر سر كشتگان مىگذشتند و اسپ و استر بدشوارى مىرفت لشكرها كه از اطراف جمع شده بودند بجانب دمشق گريختند لشكر منصور نكاولى كرده بسيارى از ايشان بتير و شمشير بقتل آوردند و آنها را كه زنده ماندند از اسپ انداختند و چندان خواسته و چهارپايان بغارت بردند كه محاسبان چالاك از شمار آن عاجز آيند و باقئ لشكر شهر را مسخّر كرده غارت كردند و خلق را اسير گرفتند و چندان زر و مال و قماش بيغما بردند كه در وهم نگنجد و در شمار نيايد سودون و تيمورتاش در قلعه در آمدند و بر احكام و بلندئ آن اعتماد كردند و آن قلعه از جملهء قلعهاى نامدارست خندقى در عرض سى گز تخمينا بغايت فراخ كه اگر خواستندى كشتيها در ان بگرديدى و خاكريز قلعه بلند به مقدار صد گز تخمينا و بالاى اين بارو و برجها به سنگ گردانيده و آن خاكريز چنان تيز كه پياده بر وى نتوانستى رفت چون بدان قلعه مستظهر شدند و لشكر را اختياط كردند و بسيارئ ايشان بديدند فكر فاسدشان زيادت شد نقاره زدند و رعداندازى آغاز كردند و در برابر قلعه امير صاحبقران بر بساطى شاهوار متمكّن نشسته رأى روشن را بتسخير آن موضع مشغول گردانيد و لشكر را اشارت كرد تا پيرامون خندق نزول كردند و به زخم تير نگذاشتند كه كسى از دشمنان سر از برج بيرون تواند كرد و عمله و چاخورگانرا فرمان شد تا بيك شب حوالئ خندق را چون غربال سوراخ كردند و از آب گذشته بر روى آن خاكريز چون كبگ بر دويدند و در تك قلعه كه به سنگ خارا استوار كرده بودند نقب آغاز نهادند و در ان وقت اين بنده بعزيمت سفر حجاز به شهر حلب رسيده بود و بدست جمعى اسير شده حالتى عجيب مشاهده كردم كه ذكر آن درين محلّ مناسب است و آنچنان بود كه اين بنده بر بامى برابر در قلعه ايستاده بودم و در صنع آفريدگار و جلادت اين مردم تماشا مىكردم ناگاه ديدم كه در قلعه باز شد و پنج نفر مرد مردانهء مسلّح بيرون آمده بر چاخورگان تاختند چاخورگان چون واقف شدند از ميانهء نقب بيرون آمده از زير روى به بالا كردند و آن پنج سوار را به زخم
ظفرنامه ( تاريخ فتوحات امير تيمور گوركانى ) ( فارسى ) — صفحة 227
مساهمون: نظام الدين شامى
ص٢٢٧