ذكر تسخير قلعهء بهسنى و عنتاب
پس امير صاحبقران بتأييد حضرت رحمان از حصن منصور بر سبيل ايلغار بجانب قلعهء بهسنى توجّه نمود و اميرزاده شاهرخ بهادر كه برجوليّت گوى از ميدان مردى ربوده با جمعى از امراى بزرگ آن حصار را چون نگين در حلقه گرفتند و آن قلعهء بود در غايت بلندى و استوارى كه عقل در محكمى آن خيره شدى و انديشهء مرد دانا از تسخير آن عاجز آمدى و با آنكه در اصل كوهى بلند بوده بر اطراف آن برج و بارو افراخته بودند و دروازه و حصار ساخته بختبرگشته و طالع وارون ايشانرا بدان كوه و قلعه مغرور گردانيد تا از سر جهل قدم در مقام مخالفت نهادند و منجنيقى گردان كه در ميانهء قلعه ساخته بودند به چهار طرف در كار انداختند حكم يرليغ صادر شد كه اطراف قلعه را بر امرا بخش كرده عمله بنقب مشغول شوند باندك زمانى كوهى چنانرا از هر جانبى مجوّف كرده بر چوبها گرفتند و در مقابلهء منجنيق ايشان منجنيقى از ان عظيمتر بساختند پس حكم شد كه نقبها را آتش درزنند و منجنيق را كار فرمايند سنگ منجنيق بنيروى دولت بر منجنيق ايشان آمد و آن را شكسته و خرد گردانيد و عمارتها و برجها كه بر چوب گرفته بودند خراب و ريزيده شد چون خصمان حال چنان ديدند و نشانهء نصر و فيروزى امير صاحبقران مشاهده كردند خوف و هراس در دل ايشان اثر كرد روى مسكنت بر زمين بندگى نهاده قضاة و ائمّه با پيشكشها و تنسوقات بيرون آمدند و اميرزاده شاهرخ بهادر را شفيع ساختند حضرت امير صاحبقران شفاعت او قبول كرده ايشانرا عفو فرمود و از خون ايشان درگذشت تا داعى و شاكر بازگشتند و سر منبر و روى زر را بنام و القاب پادشاه بياراستند و چون از ان فارغ شد كوچ كرده روى بجانب شهر عنتاب آورد شهرى دلگشاى ديدند با نعمتى فراوان و غلّه و ميوهء بىپايان امّا بزرگان و مردم حسابى گريخته بودند بعضى از اراذل و اوباش از غايت جهل بحصار درآمدند و آن در واقع قلعهء حصين بود خندق آن در بلندى سى گز و عرض تخمينّا هفتاد گز و در لب خندق از اطراف نقبها زده چنانچه سوار در وى توانستى راند و كوه را مجوّف ساخته تا هيچ آفريده به جهت جنگ نزديك نتواند رفت و ديوارهاى آن از دو طرف از سنگ