مشرّف شد و جناب سراى ملك خانيم و آغايان و اميرزاده شاهرخ مستقبل شده ببساطبوس رسيدند و بديدار يكديگر شادمانى نمودند و چند روز در ولايت كش در آقسراى نشسته طوى كردند و داد عيش و عشرت دادند و بطرب و شادمانى گذرانيدند و از انجا متوجّه سمرقند شده در مقرّ عزّ و كامرانى فارغ و متمكّن نشستند بعد از ان بغور حال رعايا رسيده و داد مظلوم از ظالم ستده بتفحّص خرابى و آبادانئ مملكت التفات فرمود و حقوق را در مراكز خود جاى داده صنوف خلايق را بفنون عواطف مخصوص گردانيد سادات را بتعظيم و احترام و امرا را بخلعت و انعام و علما را باعزاز و اكرام و ضعفا را بجود و بسخا و رعايا را بامن و صفا لاجرم ذات مباركش سزاوار لطف و عنايت حضرت بارى گشت و زبانها بدعا و ثناى حضرتش برين نسق جارى شد [ نظم ]
يا رب اين شهريار عادل را * دولت و عمر جاودانش ده
هرچه از حضرت تو مىجويد * بهتر و خوبتر از انش ده
اين جهان چون مسخّرش كردى * بعد صد سال آن جهانش ده
ذكر بناى باغ و كوشك در شمالئ سمرقند
چون امير صاحبقران بمباركى در مقام سلطنت قرار گرفت در سال هفتصد و نود و نه فرمود تا استادان و مهندسان را جمع كردند و بساعتى خجسته و طالعى ميمون و روزى فرخنده و وقتى همايون باسم بلقيس سباى كرامت و قيلافهء ولايت جلالت دختر اميرزاده اميرانشاه بهادر بيكى سلطان كوشكى بتكلّف عالى و ايوانى مؤسّس بر بنيان مجد و معالى بنياد نهادند و حوالئ آن باغ و بستان پيراستند چون جنان جانفزاى و چون ارم دلگشاى درختان سيب و نارش از آبى آب دندان انگيخته و شاخهاى پربارش از گيسهاى شكوفه بر فرق بنفشه و گل مشك و عنبر بيخته [ بيت ]
درختانش از عود و برگش زمرّد * زمينش ز مينا و خاكش ز عنبر
امير صاحبقران يك ماه در عمارت آن باغ و سرا بسر آورد بعد از ان مجموع ولايت خراسان را باميرزاده شاهرخ تفويض كرده امراى كبار در ملازمت او تعيين فرموده او را روانه گردانيد و از انجا كوچ كرده عازم صوب كش شد و در اوّل بهار در