سخت بود در ميان مملكت واقع شده و تراكمه آن را مايه و استظهار مخالفت خود ساخته متوجّه آن جانب شد و هيجدهم شعبان بدان مقام رسيد و اشارت فرمود تا بىتوقّف جنگ آغاز كردند مردان مرد و دليران صفّ نبرد برحسب فرمان كمر كوشش برميان بسته بجان ايستادگى نموده دشمنانرا مقهور و مخذول گردانيدند تا گريخته بر بالاى كوه رفتند و لشكر منصور بقهر و غلبه حصار بيرونرا مسخّر گردانيدند و در ساعت خراب كرده با زمين هموار كردند مصر پسر قرا احمد كه مباشر امر قلعه بود خايف گشته هم به بالاى كوه برآمد و آن كوهيست بلند و راههاى دشوار آن را استحكام كرده دروازهاى عالى بر آورده امرا و لشكريان سپرها در روى كشيده در مقابلهء دشمنان ايستادند درين حال مصر پسر خود را با نوّاب و مردم متعيّن و پيشكشهاى لايق بيرون فرستاد و عرضه داشت كه من بنده و مطيعم و قوّت و حدّ مقاومت با حضرت امير صاحبقران ندارم امّا سايهء او بزرگست اگر اين نوبت مرا امان بخشد بنده و مطيع باشم و بعد ازين از سر امن و اختيار ببندگى آيم امير صاحبقران ايشانرا نواخته خلعت و كمر داده بازگردانيد و فرمود كه آنچه از امان طلبيدهء مقبولست و عذر مسموع امّا تا خود ببساطبوس نيايد اين معنى بجايى نرسد چون ايشان بازگشتند و اين سخن به دو رسانيدند اعتماد نكرد و باز ياغى شده تير انداختن آغاز كردند و جنگ بنياد نهادند روز ديگر امير طهرتن پيش رفت و با مصر همسخن شده او را نصيحت كرد و گفت اين چه سوداى فاسدست كه ترا بر مخالفت مىدارد با حضرتى كه سلاطين هفت اقليم با حملهء او سپر انداختهاند چون تويى را مقاومت كردن نه طريقهء عاقلان است جز بوسيلت عجز و مسكنت ترا خلاص ممكن نيست مصر پسر را با جمعى بيرون فرستاد و همان التماس اوّل نمود امير صاحبقران دانست كه خاطر بيرون آمدن ندارد فى الحال نوكران او را محبوس گردانيد و روز يكشنبه بيست و يكم ماه مذكور مجموع لشكر اميرزاده محمّد سلطان رسيدند و در ان شب لشكر بسيار بكوه برآمدند و روز دوشنبه امير صاحبقران پسر مصر را طلب داشت و آن نارسيده در سنّ شش سالگى بود و بغايت لطيف و شرين سخن چون ببارگاه عالى رسيد روى نياز بر زمين تضرّع نهاده پاى بندگئ حضرت را ببوسيد و بلفظى دلپذير تضرّع و زارى نموده خون پدر التماس كرد و عرضه داشت كه اگر اجازت شود بروم و او را با كفن و شمشير به حضرت آورم امير صاحبقران برو ترحّم كرده خلعت پوشانيد و حمايل زرّين در گردن او آويخته پيش پدر فرستاد پدر بديدار او شادمان شد و بيكبار اهل قلعه خروش و فغان برآورده دعا و ثنا گفتند و آن جماعت را كه از طرف
ظفرنامه ( تاريخ فتوحات امير تيمور گوركانى ) ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: نظام الدين شامى
ص١٥٤