و تخت مملكت و سرير سرورى از وجود او خالى ماند آن تخت بتختهء تابوت بدل شد و آن دولت و كامرانى بعجز و ناتوانى انجاميد نه وفور لشكر دستگيرى كرد و نه كنوز سيم و زر پاىمردى نمود آرى درين سراى غرور كه سرى بركشيد كه عاقبت بر خاك ننهاد و كرا آبرويى حاصل شد كه در خاتمت بباد نداد اگر عاقلى بديدهء اعتبار در گردش ليل و نهار نظر كند داند كه اين ايّام شمرده گذرنده است و اين روزگار ناپايدار دولت زود بسر آينده نه دولت او را اعتبار و نه مال و ملك او پايدار پس دل برين خاكدان فانى ننهد و سعى در كسب سعادت باقى كند روزگار گرانمايه بغمّ بود و نابود اين منزل فانى سپرى نگرداند [ بيت ]
دل برين گنبد گردنده منه كين دولاب * آسيابيست كه بر خون عزيزان گردد
اهل مملكت در ماتم او شرايط جانسوزى بتقديم رسانيدند و مدّتى در سوگ و ملال شبانروزى بسر آوردند آخر او را ناديده انگاشتند و آن سلطنت را نابوده پنداشتند [ بيت ]
سپردند او را بدان تيره خاك * ستردند نقش وى از سينه پاك
درين اثنا امير صاحبقران از جانب خوارزم بفيروزى و نصرت مراجعت فرمود و دار ؟ ؟ ؟ للك را بقدوم شريف مزيّن گردانيد
ذكر جلوس پادشاه جهان محمود سلطان بر سرير سلطنت
چون سرير سلطنت از سايهء پادشاه خالى ماند و بندگئ حضرت امير صاحبقران از خوارزم مراجعت فرمود با نوبينان و امرا و اركان دولت در قوريلتاى بزرگ درين باب بحث و مشورت فرمود و بعد از تفكّر در تدبير امور مملكت و صلاح حال روزگار متّفق اللفظ گفتند ملك را از پادشاه ناگزيرست چه مثابت پادشاه به نسبت با لشكر مثابت سرست به نسبت با تن چنان كه تن بىسر به كار نيايد رعيّت بىپادشاه بسيارى نماند امير صاحبقران رعايت حقوق پادشاه سعيد سيورغاتميش فرموده رقم سلطنت بر فرزند شايستهء او سلطان محمود زد چه باتّفاق در خور افسر و تخت و اورنگ و بخت بود به روزى سعد و طالعى مبارك و اخترى خجسته و فال مسعود بر اورنگ پادشاهى و سرير فرمانروايى جلوس فرمود [ نظم ]