ياغى شده دانستم كه نفس من در معرض تلف است جان خود را گريزانيدم لاليم او را گرفته و بر بسته سوار گردانيد و ببخارا رسانيد اميرزاده عمر شيخ بهادر ازين حال واقف شد به طرف سمرقند توجّه نموده شب در ميان كرده رسيد و در موضع بلغوزاغاج فرود آمده لشكرها جمع فرمود و در پى ميركا روانه شد و او اهل ولايت را جمع كرده بود و خانهء آق تيمور بهادر و داد ملك بهادر غارتيده و اموال وافر ايشانرا گرفته زرّادخانه گشوده زره و جوشن و خود و مغفر و ساير اسباب حرب و قتال ترتيب مىكرد و باراذل و اوباش اسپ وجيبهء فراوان بخشيده مال بىحساب مىداد و بدينسبب خلقى روى به دو نهاده بودند و لشكر بسيار برو جمع شده چون اميرزادهء اعظم نزديك رسيد هيبت دولت او ايشانرا برهم زد و نيروى سعادت او دمار ازيشان برآورد تا همه توقّف ناكرده منهزم شدند و ميركا آب بزرگ را از گذرگاه داش كوپرى گذشته بجانب قتلان گريخت و عمر شيخ چون شير گرسنه كه در پى شكار جسته رود در عقب او براند و چون بر آب وخش رسيد اسپ را تازيانه زده در آب راند و بشناورى و چالاكى چون باد از ان آب عظيم بگذشتند لشكر همه موافقت نمودند و دشمنان خاكسار را آتش در جان انداختند ميركا متوجّه جانب شاه جلال الدين شد چون آثار ادبار و بىسعادتئ او مشاهده كرد در قلعه چون در بخت به روى وى دربست و با او ملاقات نكرد تا نوميد و خاكسار از انجا بازگشت و اكثر نوكران و ملازمان او روىگردان شدند و حقّ صحبت ندانستند و خود طريقهء سستپيمانان بىوفا و شوخچشمان رعنا اين است كه در زمان نعمت و رخا دم دوستى زنند و در هنگام محنت و بلا خاك در روى انسانيّت و مروّت پاشند و نيل بىحفاظى بر چهرهء مردمى و مكرمت كشند [ نظم ]
بىبلا نازنين شمرد او را * چون بلا ديد در سپرد او را
تا بدانى كه وقت پيچاپيچ * هيچكس مر ترا نباشد هيچ
لشكر منصور از چپ و راست و پيش و پس در عقب او تاختند و هيچكس ازو خبر نيافت و پى به دو نبرد و اميرزادهء جهان در ان قضيّه متفكّر بود كه او را چگونه و از كجا بدست آرد اتّفاقا عثمان عبّاس با نوكرى چند بسمرقند مىرفت در راه بسرچشمهء رسيد و پى اسپان ديد تفحّص كرده در پى رفت و بمحمّد ميركا رسيد جهان روشن بر چشم او تاريك شد اطراف و جوانب او را فروگرفته اوّل اسپان ايشانرا بدست آوردند آنگاه او را گرفته با نوكران دربند كشيد و خبر باميرزادهء اعظم فرستاد و بعد از چند روز او را بدان هيأت بسمرقند رسانيد و به حكم اميرزادهء اعظمش بياساق رسانيدند