بسته گذشتند و از انجا امير صاحبقران توجّه كرده عزيمت گرفتن ولايت و ايل قيتاغ و قلعهء سرخ فرمود و بقراط تفليسى را كه حبس كرده بودند بر همان هيأت بقراباغ رسانيدند امير صاحبقران از انجا كه كمال ديانت و فرط اعتقاد پاك او بود او را به خدمت خوانده بنصايح مشفقانه و مواعظ حسنه بدين اسلام دعوت كرد و مواعيد خوب فرمود كه اگر بدين ملّت پسنديده كه ذلك الدّين القيّم اشارت بدانست متمسّك شوى و بموافقت اين امّت گزيده كه كنتم خير أمّة أخرجت للنّاس حكايت ايشان است رضا دهى من بعد بعد از طريق خادم مخدومى سبيل برادرى المؤمنون إخوة مسلوك باشد و از ذلّ و صغار جزيه و خوارى بعزّ و اجلال اسلام و ديندارى رسى بيمن اين نصايح چون از صميم دل و صدق ضمير بود برحسب آنكه [ مصراع ]
سخن كز جان برون آيد نشيند لاجرم در دل
قفل ضلالت از دل بقراط بگشودند و بشاهراه ايمانش راه نمودند بدينسبب او را بمزيد اختصاص و انعام مخصوص گردانيد و چندان الطاف و اعطاف دربارهء او بتقديم رسانيد كه اكثر اتباع و اشياع و اهل ولايت او بنور ايمان منوّر گشته اظهار اسلام كردند و امير صاحبقران در ازاى آن مملكتى كه به دو مخصوص بود با زوايد و مضافات ديگر برو مقرّر گردانيد و در ان ولا ملك شروانات شيخ ابراهيم كه بفخامت قدر و نباهت ذكر و قدم خاندان بزرگوار و مكارم اخلاق از ملوك نامدار ممتاز و مستثنى است ببساط بوس رسيده خدماتى كه از چنان ملكى به نسبت با چنين حضرتى زيبد بتقديم رسانيد و ساير آن ولايات تا اقاصئ البرز كوه در مقام اطاعت و انقياد درآمده مجموع ولايت شابران و شماخى محكوم حكم و مأمور أمر گشتند و كمر عبوديّت بر ميان جان بستند و ملوك گيلان كه سالها بل قرنها بود كه در مقام فرمانبردارى هيچكس را گردن ننهاده بودند مطيع و منقاد گشته مال فرستادند و خراج قبول كردند و امان طلبيدند بندگئ حضرت ايشانرا امان داده عذر تقصيرات ايشان قبول فرمود و بسيورغال و خلعت مخصوص گردانيد - و شيخ على بهادر كه بمحافظت اغروق مبارك بازمانده بود از جانب اردبيل بقراباغ آمده ببساط بوس بندگئ حضرت رسيد و زمستان آنجا گذرانيدند درين اثنا خبر رسانيدند كه پادشاه توقتميش عداوت آشكارا كرده لشكرى از جانب دربند تا آب سمور فرستاده است امير صاحبقران حكم فرمود تا شيخ على بهادر و ايكو تيمور و عثمان عبّاس با تومانات لشكر از آب كر گذشته به طرف دشمن نهضت نمايند و فرمود كه چون ما را با پادشاه توقتميش عهد و پيمان در ميان است و ما بر همان عهديم اگر دانيد كه