خبر رسيد كه ياغى شدهاند و قدم در مقام مخالفت نهاده امير صاحبقران متوجّه جانب ايشان شد و در روز كه رسيدند جنگ انداختند و اميرزاده على و ايكو تيمور و جماعتى بسيار زخمدار شدند و پسر مباركشاه يرداغولى در ان جنگ شهيد شد آق تيمور بهادر چون آن احوال مشاهده كرد به حضرت امير صاحبقران آمد و بگريست و درخواست كرد تا اجازت فرمايد و بجنگ رود امير صاحبقران چون كمال مردانگى و رجوليّت او معلوم داشت انديشيد كه مبادا كه او را آسيبى رسد اجازت نداد و بسيارى از قوشونها جاى خالى كردند و طاقت توقّف نداشتند مگر رمضان خواجه كه از جاى خود حركت نكرد و چون كوه پابرجا ثبات قدم نمود امير صاحبقران بختى خواجه و شمس الدين را فرمود كه از لشكر پيش روند و عيد خواجه زير سنگ ايستاده كمين گرفته بود و در وقت گذار دشمن مجال يافت يكى از بهادرانرا موى گرفته بر زمين زد و سر او برّيده به حضرت امير صاحبقران آورد و در سنّ كودكى مردانگيها نمود و آخر الامر حصار را بقوّت مردانگى بگرفتند و مردم را از بالا فرود آورده جمع كردند و بر قوشونها بخش كردند تا همه را بياساق رسانيدند امير صاحبقران از ان موضع سوار شده بقندهار روانه شد و جهانشاه بهادر و مبشّر بهادر و اسكندر شيخى را پيش فرستاد تا قندهار را گردپيچ كنند و جنگ اندازند بر موجب فرمان روان شدند و جنگ كرده آن ولايت را نيز گرفتند و با سردارى كه داشتند به حضرت آوردند حكم نفاذ يافت تا او را از دار آويختند و از انجا كوچ كرده بقندهار رسيد و جهانشاه بهادر را بانعام و احسان بىشمار مخصوص گردانيد و بجانب حصار قلات فرستاد جهانشاه بهادر فرمان بجاى آورده روانه شد و بدان موضع رسيد و حصار را به كلى خراب و باير گردانيد و چون فصل بهار درآمد امير صاحبقران از قندهار بجانب دار الملك رجوع كرد و بعد از چهارده روز بسمرقند رسيد
ذكر توجّه امير صاحبقران بجانب امير ولى كرّت دوّم
چون بر موجبى كه پيشتر ذكر رفته امير ولى عهد و پيمان بسته بود و بدان وفا ننموده امير صاحبقران در سال هفتصد و هشتاد و شش كه موافق سيچقان ييل تركان بود عازم جانب استرآباد شد و از راه ترمد از آب آمويه گذشت و از انجا بولايت بلخ