خويشان و خان و مان فروگذاشته چنان كه گويند « 1 » .
شعر :
ثمّ قطعت اللّيل فى مهمه * لا اسدا اخشى و لا ذئبا
يغلبنى شوقى فاطوى السّرى * و لم يزل ذو الشّوق مغلوبا
از استاد ابو على شنيدم كه گفت ارادت سوزى بود اندر دل « 2 » و تبشى بود اندر نقطهء دل و شيفتگى اندر ضمير ، انزعاجى « 3 » اندر باطن ، آتشى بود زبانهزنان اندر دلها « 4 » .
يوسف بن الحسين گويد ميان ابو سليمان [ دارانى ] و احمد بن ابى الحوارى عهدى بود كه بهيچيز او را مخالفت نكند كه فرمايد او را « 5 » روزى [ احمد آمد و بو سليمان ] اندر مجلس سخن همىگفت ، گفت تنور بتافتهاند چه فرمائى ابو سليمان جواب وى باز نداد ، بارى چند « 6 » بگفت ابو سليمان گفت برو اندر آنجا نشين چون تنگدلى بود « 7 » از وى ساعتى تغافل كرد [ پس ازان ويرا ياد آمد « 8 » ] گفت احمد را طلب كنيد كه او اندر تنور است زيرا كه با من عهدى دارد كه خلاف نكند بهرچه من گويم « 9 » ، بنگرستند اندر تنور بود ، يك وى بر موى نسوخته بود .
[ و از استاد بو على شنيدم كه گفت در ابتداى جوانى در ارادت بسوختم اكنون
هامش
( 1 ) - مب : بدرود كرده باشد و به ترك همه گفته چنان كه شاعر گويد .
( 2 ) - مب : در فؤاد .
( 3 ) - اصل : از جاى برخاستن .
( 4 ) - مب : زبانهزننده در دل .
( 5 ) - مب : عهدى رفت كه هيچ او را خلاف نكند .
( 6 ) - اصل : دو سه بار .
( 7 ) - مب از سر دلتنگى گفت برو در آن تنور نشين .
( 8 ) - مب : ندارد .
( 9 ) - مب : از جهت عهدى كه با من دارد كه هيچ خلاف نكند بهرچه ويرا اشارت كنم .