او را ارادت بود چنانك عالم آنست كه او را علم بود زيرا كه اين از اسماء مشتقّ است و ليكن مريد اندرين طريقت آن بود كه او را [ هيچ ] ارادت نبود مادام كه از « 1 » ارادت خويش برهنه نشود مريد نبود چنان كه بر حكم اشتقاق هركرا ارادت نبود مريد نبود .
و اندر ارادت سخن بسيار گفتهاند هر كسى آنچه در دل او پيدا آمده است « 2 » چيزى گفتهاند .
پيران « 3 » گفتهاند ارادت ترك عادتست « 4 » و عادت مردمان اندر غالب ، استادن است اندر وطن غفلت و متابعت شهوت [ كردن « 5 » ] و پشت بازگذاشتن به آنچه ويرا آرزو به دو خواند و مريد ازين عادت بيرون آمده باشد و بيرون [ آمدن ] ويرا نشانى ، و دليلى بود بر درستى ارادت و آن حالت را ارادت [ نام كردند و آن بيرون آمدنست از عادت امّا حقيقت او « 5 » ] برخاستن دلست اندر طلب حق جلّ جلاله و از [ بهر ] اين گفتهاند كه ارادت سوختنى بود كه همه بيمها ببرد « 6 » .
و از استاد ابو على شنيدم كه حكايت كرد از ممشاد دينورى كه [ او را « 5 » ] گفت تا بدانستم « 7 » كه كارهاء درويشان همه جدّ بود « 8 » با هيچ درويش مزاح نكردم [ از آنكه وقتى ] درويشى نزديك من آمد [ و ] مرا گفت ايّها الشيخ « 9 » ميخواهم كه مرا
هامش
( 1 ) - مب : تا از .
( 2 ) - مب : هر كسى آنچه او را نمود .
( 3 ) - مب : اما مشايخ .
( 4 ) - مب : ترك رفتن است بر عادت .
( 5 ) - مب : ندارد .
( 6 ) - مب ، متن عربى : انها لوعة تهون كل روعة . ارادت سوزش عشقى است كه هرچه را از آن ترسند آسان كند .
( 7 ) - اصل : چون دانستيم . مب : مطابق متن عربى است .
( 8 ) - اصل : همه حقيقت باشد .
( 9 ) - مب : يا شيخ .