مجال گذشتن از آنجا نبود * ز يارى رسيدن خبر هم شنود
تفو كرد از اين كار بر ريش خويش * ره رزمگه باز آورد پيش
بيامد به نزديك عيسى رسيد * ز دشمن به خجلت همى كين كشيد
550 چو عبّاسيان را قوى گشت حال * شكن بُد بر آلِ على در جدال
براهيم با چارصد مرد ماند * دگر هركه بودى ز پيشش براند
بر ايشان بباريد بدخواه تير * ز تن جان همى گشت ناگاه سير « 1 »
ز جان براهيم و آن چارصد * برآمد دمار اندر آن روز بد
به ذيقعده ز آن مردمان گزين * جهان جُست از اين در كه گفتيم كين
555 ز قتل برادرش هشتاد روز * گذشته از او شد جهان كينهتوز
سر او به پيش خليفه ز راه * فرستاد عيسى از آوردگاه
خليفه از اين كار شد شادمان * به دل ايمن از بيم آن بدگمان
كه در مدّت فتنهء آن گروه * ز جان و جهان بود گشته ستوه
نه خوابش بُدى خواب و نه خوردخورد * ز سجّاده از بيم دورى نكرد
560 بر آن بود اگر سخت گردد شغب * بر ايشان گذارد عراق عرب
ز دولت چو فيروزيش دست داد * به تهنيّتش هركسى رو نهاد
گروهى براهيم را بر بدى * نكوهش نمودى ز نابخردى
بُدى بر خليفه گران اين سخن * و ليكن نكرد آشكارا ز بُن
چنين تا كه جعفر ز مهرانيان * كه بُد ميرى از لشكرش آن زمان
565 بيامد بر او تهنيت كرد ياد * پس از تهنيت تعزيت باز داد
خليفه نوازش نمودش برين * روان « 2 » پانصد « 2 » داد و گفت اينچنين :
« اگرچه براهيم بُد دشمنم * ز قتلش به جان و به جاه ايمنم
ولى بود عمزادهام در گهر * نسب داشت از نسل فخر بشر
سزاى ستايش بود نه بدى « 3 » * روا نيست بد گفتنش از « 3 » بخردى
570 نبرد از شماره بدين رمز كس * كه جعفر بدين راه بردهست و بس »
هامش
( 1 ) ( ب 552 ) ( دوم ) . در اصل : ناگاه شير .
( 2 ) ( ب 566 ) . در اصل : روان . روان - وجه رايج ، پول رايج ؛ سب ( دوم ) : مدان پانصد .
( 3 ) ( ب 569 ) سب : نه از بدى . ( دوم ) : بد گفتنش از .