يكى گفت : « ما را سپاه است بيش * و ليكن نداريم ترتيب خويش « 1 »
وز آنرو سپاه است آراسته * شده غرق در نعمت و خواسته
525 تهيدست با مردم پرسلاح * چه كوشد كجا رو نمايد فلاح
شبيخون در اين كار بهتر بود * مگر خود ظفر ز آن ميسّر شود »
براهيم گفتا : « در آن ژرف كار * شود ريخته خونها بىشمار
نخواهم كه خونريز باشد چنين * كه يزدان كند باز خواهم ازين »
چنين يافت پاسخ : « بدين طبع و خو * به خانهنشين و بزرگى مجو
530 كه كردست بىميل هرگز مهى * نيابى تو ز اين سرورى فرّهى « 2 » »
يكى گفت بازش كه : « در رزمگاه * مياور بيكبار بارى سپاه
كه چون جوقجوق « 3 » اندرآيد به جنگ * اگر بر يكى ز آن « 3 » شود كار تنگ
دگر يك شود باز ياريگرش * رهاند ز بدخواهِ جنگاورش
و ليكن به يكبار جستن نبرد * به هر گوشه كايد شكستى ز گرد
535 بيكبارگى بشكند آن سپاه * گريزنده گردد از آوردگاه »
چنين گفت ك : « ز حكم پروردگار * بيكبارگى مىكنم كارزار »
از او گشته نوميد مردم ز كار * برفتند ناچار در كارزار
يكى جنگ كردند سخت آن زمان * از ايشان گريزنده « 4 » شد بدگمان
بماند عيسى و پانصد شيردل * نكردى به كوشش ز جان سيردل
540 گذر كرد بر وى گريزان حميد * به دو گفت : « چون كارت اينجا رسيد
مخور با تنت بيش از اين زينهار * تو هم كن به زودى از ايدر گذار »
به دو گفت : « با نام مردن « 5 » به جنگ * برم به كه زنده بماندن به ننگ »
حميد از برش رفت و او رزمخواه * ز مردى همى بود در رزمگاه
دو پور سليمان و چندى سپاه * به ياريش ز اهواز آمد ز راه
545 بنيرو شد و سختتر كرد جنگ * ز كارش دل بدگمان گشت تنگ
حميد ابن قحطبه و آن سپاه * به زودى رسيدند بر طرف راه
هامش
( 1 ) ( ب 523 ) . در اصل و سب : بر بيت خويش .
( 2 ) ( ب 530 ) . سب : بىقيل ؛ ( دوم ) . در اصل : سروى فرّهى .
( 3 ) ( ب 532 ) . سب : كه چون جوفجوف . ( دوم ) : كران بر يكى زان .
( 4 ) ( ب 538 ) ( دوم ) . در اصل : كربرنده ؟ ؟ ؟ .
( 5 ) ( ب 542 ) . در اصل : مزدن .