در آن شهر والى بدش همزبان * ولى با خليفه نمودى از آن
كه : « اينجا براهيم دعوت گرست * نهان گشته پيوسته ز اين چاكرست
440 نمىيابم او را كه پاداش او * دهم ، خون او زاين درآرم به جو »
براهيم را كار از اين شد بزرگ * فرستاد هرجا دعاة سترگ
به فارس و به اهواز و ملك عراق * شدندش بسى پيروان از وفاق
در آن ملكها شد قوى كار او * از او شد جهانى پر از گفتوگو
خليفه سپاهى سرافراز و گو * فرستاد حمّادشان « 1 » پيشرو
445 به بصره به پيكار آن مردمان « 2 » * به يارى والى و آن مردمان
از آن پيش كايشان شوند جنگجو * برون آمد آن مهتر شيرخو
شب غرّهء ماه شعبان سپاه * ببرد و ز حمّاد شد رزمخواه
بشد با دلاور ده و هفت يار « 3 » * بزد بر سپاه عدو با دوار
تنى چند را كرد از ايشان تباه * شمارش ندانست كس ز آن سپاه
450 گمان بودشان هست بىمر سپاه * ز بيمش گريزان شدند سوى راه
همه در بيابان نهادند سر * پدر راه جستى همى بر پسر
ز گرما و از تشنگى بىشمار * بمردند از آن مردمان زار و خوار
براهيم در بصره شد صبحگاه * برو گرد گشتند بىمر سپاه
در بند بشكست و بندى رها * به يك ره شد از فرّ آن پادشا
455 به دار الاماره شدند آن سپاه * از آن قصر مىجست والى پناه
به صلح آوريدند پى مر ورا « 4 » * نهادند بندش در اين ماجرا « 4 »
ز عبّاسيان چند نامى پسر * ز تخم سليمان و الا گهر
كه عمزادگان خليفه بدند * به زودى به پيكار ايشان شدند « 5 »
ز بهر براهيم بصرى سپاه * از ايشان شدند آن زمان رزمخواه
460 بسنده نبودند با اهل شهر * هزيمت از آن جنگشان بود بهر
به اهواز رفتند از آن جايگاه * براهيم را كار بر شد به ماه
هامش
( 1 ) ( ب 444 ) . حمّاد - ( در تاريخنامهء طبرى اشاره شده است كه « حماد را خليفه فرستاد تا براهيم را طلب كند . » روشن ، ص 1125 )
( 2 ) ( ب 445 ) . سب : ببيكار آن بدگمان .
( 3 ) ( ب 448 ) . در اصل : هفت باز .
( 4 ) ( ب 456 ) . سب : آوريدند بيرون ورا . ( دوم ) : برين ماجرا .
( 5 ) ( ب 458 ) ( دوم ) . سب : ببيكار ايشان به زودى شدند .