415 برنجيد عيسى در اين از حميد « 1 » * بر او از نكوهش سخن گستريد
كه : « چندين زمان بردن از بهر چيست * اگر در دلت راى پيكار نيست
تو برگرد تا ديگرى را به جنگ * فرستم كز اين جنگ برماست ننگ
كه سيصد دلاور ز چندين هزار * بِه آيند در مركز كارزار »
حميد اندر اين كار شد خشمناك * سپاهش به پيكار آورد پاك
420 سپه حلقه « 2 » كرد و عدو در ميان * فتاد و از آن يافت بر جان زيان
همى تير باريد خوار آن سپاه * بر آل على ز آن جهان شد سياه
يكى تير بر فرق مهدى رسيد * روانش ز تيزى ز تن برپريد
كسى افگننده ندانست باز * نه كس يافت ز آن قوم ز ايشان جواز
جز عبد اللّه اشتر نامور * كه بودى محمّد مر او را پدر
425 گريزان سوى سند از آن جايگاه * ز بيم روان رفت آن نيكخواه
ندا كرد عبّاسى اندر زمان * كه كس بر مدينى نخواهد زيان
مدينى شد ايمن به جان و به مال * بكوشيد در فتنه و در جدال
سر مهدى از تن بريده به راه * ببردند پيش خليفه سپاه
به عيسى نمودند پس ذو الفقار * به سنگى برش آزمون كرد خوار
430 دو پاره شد آن تيغ از آن خارهسنگ * دل شيعيان ز آن سبب گشت تنگ
چو خواهرش احوال مهدى شنيد * ز غيرت بر آن شكر پيش آوريد
كه مانند اسلاف پيكار كرد * كه تا كشته بيداد شد در نبرد
به ذلّ اسيرى و ننگ گريز * نيامد گرفتار اندر ستيز
بلى از زن و مرد غيرت نكوست * خنك آنكه غيرت ورا طبع و خوست
435 كه هركس كه غيرت ندارد برم * به مردم نه مَردَم گرش بشمرم
خروج الهادى باللّه ابراهيم بن عبد اللّه العلوى
وز آنرو به بصره براهيم نيز * شب وعده مىخواست جويد ستيز
و ليكن چو بود آبله بر تنش * ميسّر نبود آن زمان كردنش
هامش
( 1 ) ( ب 415 ) . در اصل : ار حميد .
( 2 ) ( ب 420 ) . در اصل : خلعه .