محمّد از آن ملك بر سوى شام * برادر فرستاد موسى به نام
ولى كس نپذرفت دعوت ازو * در آنجا نهان گشت آن نامجو
به ملك حجاز و يمن همچنين * فرستاد نامآوران گزين
فگندند آوازه : « منصور مُرد * خدا جاى او با محمّد سپرد »
375 و ليكن نشد كارشان بيش ازين * شدند هر دو پنهان در او همچنين
ز قوم لوى اوس عامر چو باد * ز يثرب بدينسو سبك رو نهاد
به نُه روز آمد به ساباط مرد * به منصور بر اين سخن ياد كرد
خليفه چنين گفت : « گر خود برون * نيامد منش آوريدم كنون
بدانسان كه افسونگران مار را * كه تدبير بايست اين كار را
380 چو مارش گراييد سر سوى كوب * به دوش خود آورد در پيش چوب « 1 »
كه گردد به دستت سپاهم تباه * كنم چارهء او كنون از سپاه »
ز ساباط بر عزم كوفه چو باد * بدينكار اندر زمان رو نهاد
سپه راست كرد و برادر پسر * سر افراز عيسى بر آن گشت سر
حميد ابن قحطبّهء نامور * چو مسلم كه بودش قتيبه پدر
385 برفتند با او بدان كارزار * سپاهى همه گرد و دشمن شكار « 2 »
حرب سپاه عبّاسيان با مهدى علوى و قتلش « 3 »
چو آمد به پيشِ محمّد خبر * شد او نيز از اين تند و پرخاشخر
ز اعراب صحرانشين ياورى * طلب كرد در كار اين داورى
عرب ز او پذيرفت و گفتا چنان * كه كوشش به صحرا كنند آن زمان
بر آن بود شهرى كه در شهر رزم * كنند و محمّد همين داشت عزم
390 عرب دل ببرّيد ز او ز اين سبب * دورا گشت در ياوريش عرب
پس از راه عبّاسيان سوى شهر * به هركس كش از مهترى بود بهر
نوشتند نامه به دعوتگرى * نموده به چربى سخنگسترى
هامش
( 1 ) ( ب 380 ) ( دوم ) . در اصل : بدوس . . . حوب .
( 2 ) ( ب 385 ) ( دوم ) . سب : دشمن به كار .
( 3 ) سب : عنوان ندارد .