رياح « 1 » جفاجو گرفتار شد * شدن خواست جانش از او خوار شد
350 به دو گفت ك : « اى مهتر نامدار * بزرگى كن و خردهام درگذار
اگرچه من آن كردم از من سزد « 2 » * تو آن كن كه از تو سزد اى خرد « 2 » »
محمّد به دو گفت ك : « اى خيرهكار * بدى كردهاى ، چشم نيكى مدار
چو آن كردى از تو سزيد آن زمان * همان بين كه « 3 » بر تو سزد بىگمان »
به زندان فرستاد او را چو باد * و از آنجاى رو سوى مسجد نهاد
355 برآمد به منبر چنين كرد ياد * كه : « حقّ گشت پيدا و باطل فتاد
حقّ ما به ما داد پروردگار * وز اين گشت باطل طلب زار و خوار
به هر كشورى داعيانم به كار * كنون كردهام دعوتم آشكار
هر آن ملك دارند ز « 4 » اسلام نام * كنوناند در دعوت ما تمام
شما نيز بيعت كنيدم كنون * ز عبّاسى آريد سر ز اين برون
360 كه نزديك دانا تيمّم به خاك * نباشد روا بر لب آب پاك »
دو را « 5 » بُد دلِ مردمان اندرو * ز مالك نمودند از او جستوجو
امام گزين گفت : « عهد نخست * اگر بود بىبيم باشد درست
نشايد مر آن عهد را كرد خوار * بر آن كرد عهدى دگر اختيار
ور از بيم « 6 » بودهست اكنون از آن * به بيمى دگر بازگشتن توان »
365 مدينى به دل گفت : بىبيم كس * نديدهست بر بيعتى دسترس
از اين روى كردند بيعت برو * مگر چند فرزانهء نيكخو
محمّد كه بود از نژاد عمر * چو ضحّاك از خالد او را گهر
چو عبد اللّه ابن مغيرىنژاد « 7 » * ابو سلمه آن مهتر پاكراد « 7 »
دگر حيدر ابن زبيرى گهر * ز خانه مر اين پنج « 8 » نامه به در
370 ز بيم خليفه شدند ز او نهان * نكردند بيعت بر او اين مهان
هامش
( 1 ) ( ب 349 ) . در اصل : رباح .
( 2 ) ( ب 351 ) . ( دوم ) : چنين است در اصل . ظاهرا : « سزد از خرد » ؛ سب : از من نبرد . ( دوم ) : سزد از خرد .
( 3 ) ( ب 353 ) ( دوم ) . سب : همان كه بين كه .
( 4 ) ( ب 358 ) . در اصل : داريد ز .
( 5 ) ( ب 361 ) . دورا - دو راى .
( 6 ) ( ب 364 ) . سب : وزان بيم .
( 7 ) ( ب 368 ) . در اصل : معيرى براذ . ( دوم ) : در اصل : پاك راذ . شايد : پاكزاد .
( 8 ) ( ب 369 ) . ( دوم ) در اصل : ز حانه مرين بح .