دليرى ده آن مردمان را برين * كه جويند از وى به پيكار كين »
105 برادر پسر عيسى گُرد را * كه بُد دوست بو مسلم پاك را
حميد ابن قحطبّه را هم به راه * فرستاد نزديك آن رزمخواه
كه او را به سوگند و پيمان و بند * بياريد تا پيشگاه بلند
چنين گفت : « اگر سر بپيچد ازين * بگوييد خوردهست مهتر يمين « 1 »
كه : گرزان كه باشى موافق درين * مخالف نگردد نكوشد به كين
110 مراد تو آرد سراسر بهجا * كند پايگه ز اين فزونتر ترا
وگر در خلافش در اين دم زنى * نهى پاى در جادّهء دشمنى
به خود گردد آن گه ز تو رزمخواه * نمايد نبردت به مير و سپاه
اگر خود به چين رفته باشى كه زو * بپيچد ز كارت « 2 » شود جنگجو
كه از تو برآرد به مردى دمار « 3 » * وگر سر نهد در سر كارزار »
115 فرستادگان بادوار از برش * برفتند نزديك سرلشكرش
به رى بود آن نامور آن زمان * شده در خراسانيان بدگمان
كه از كار بو داود « 4 » و مهترى * خبر يافته بود و آن داورى
چو پيغام منصور از اين در شنيد * ز حيرت برون شد به كارش نديد
نه ايمن ز منصور بودى به جان * نه از سروران خراسان در آن
120 نه در رى نشستن توانست نيز * نشايست جستن ز يك رو ستيز
فرو ماند بيچاره در كار خود * ز دستور پرسيد از آن چار خود
به دو گفت دستور ك : « اى نيكخواه * به پيش خليفه شدن نيست راه
كه از وى نباشد امانت به جان * مكن تيره بر خود به خيره جهان
به سوى خراسان شدن بهترست * اگرچه كنون رايشان ديگرست
125 و ليكن توانشان به خود كرد رام * كه هستند خواهانت آنجا عوام
دل سرورانشان به مال و سخن * به دست آوريم اندر آن انجمن
چو باشد خراسان ترا بىگمان * خليفه نيارد شدت بدگمان
كند سربهسر با تو در مهترى * شويم ايمن از كار جنگاورى »
هامش
( 1 ) ( ب 108 ) . يمين - سوگند .
( 2 ) ( ب 113 ) . سب : نپيچد ز كارت .
( 3 ) ( ب 114 ) . سب : كه از تو برادر به مردى دمار .
( 4 ) ( ب 117 ) . در اصل : تو داود .