سپهبد مطوّق بُد عمزادِ او * برفتند چون شير پرخاشجو
چنان نابيوسان « 1 » درآمد ز راه * كه كس هيچ آگه نشد ز آن سپاه
بُد اين قوم ناساخته آن زمان * فتادندشان در ميان دشمنان
نديدند اين قوم پرواى جنگ * شد از بيمِ سر بر سپه جاى تنگ
65 ابو العز پياده ز آوردگاه * شد اندر حصارى گريزان ز راه
شدند بيشتر لشكرش كشتهزار * گريزان شدند ز آن سوارى هزار
چو آمد بر مكتفى اين خبر * از اين آگهى گشت آسيمه سر
ز غيرت بر اين كار سوگند خورد * كه تا برنيارد از آن قوم گرد
دگر هيچ كارى نگيرد به پيش * اگر بايدش جنگ جستن به خويش
70 غلامش كه بُد بدر كوچك به نام * به حكمش بشد با سپه سوى شام
نبرد آوريدند و او هم شكن * در آوردگه يافت ز آن انجمن
شكسته بر مكتفى آن سپاه * رسيدند باز از صف رزمگاه
محمّد كه بودش سليمان پدر * سئم ره روان شد بدان بوموبر
سپه برد و جنگى گران آوريد * شب از جنگ جستن همان نآرميد
75 به پيكار او قرمطى شد زبون * ز هر گوشهاى هر يكى شد برون
حسين با دو عمزاده و يك غلام * گريزان سوى باديه شد ز شام
به ديهى رسيدند و آن يك غلام * بشد تا خرد بهر ايشان طعام
مر او را گرفتند آن ديهيان * نهاد او در آن راستى با ميان
شدند اهل ديه و گرفتندشان * به بغداد از آن ديه بردندشان
80 خليفه تبه كردشان زارزار * جزين شان نبُد اندر آن زشتكار
به بصره درون نصر هم اينچنين * ببردى دلِ مردمان را ز دين
از او عاملان خليفه براند * خراج آنچه بودى سراسر ستاند
سوى واسط و حوريان « 2 » همچنان * كشيدى به بد دست آن مردمان « 3 »
خليفه به جنگش سپاهى گران * فرستاد گردان جنگاوران
هامش
( 1 ) ( ب 62 ) . سب : جنين تا سوشان .
( 2 ) ( ب 83 ) . حورى : قريهاى است نزديك دُجيل در عراق . ( معجم البلدان ياقوت ، ذيل حورى ) .
( 3 ) ( ب 83 ) ( دوم ) . سب : دست آن بدگمان .