نوشتند منشور پيشِ سپاه * كه : « شد بدر با ما دگرگون به راه
سپه بايد از وى جدايى كند * به چون « 1 » او كسى بىوفايى كند »
20 سپه بازگشتند از اين ز آن امير * بماند او و خاصانِ او ناگزير
نوشتند حكمِ دگر پيشِ او * كه : « تنها بيا و بهانه مجو
كه ما در گذشته ز كرده گناه * كنيمت چنان هم اميرِ سپاه « 2 » »
بخورد اين دم « 3 » از مهتر و شد به راه * فرستاد دستور و كردش تباه
به نيرنگ دستور آن نامدار * بر اينگونه بر باد شد خوارخوار
فتنهء زكرويهء قرمطى و پسرانش و قلعشان
25 به كوفه يكى مرد زكرويه نام * همى دعوت شيعه كردى مدام
به آلِ على خلق را خواندى * سخن از كلام و خبر راندى
به پيكار عبّاسيان همچنين * دل مردمان دادى از روى كين
هر آن كو خريدى سخن ز او در آن * ز اسلام داديش آنگه كران
به كار اباحت كشيدى سخن * بر او گرد گشتند از اين مرد و زن
30 گروه تميم و اسد بود و طى « 4 » * كلاب و ربيعه شده يار وى
در آن بوموبر شد قوى كارشان * بُد از قرمطى زشت گفتارشان
دو پورش حسين بود و يحيى به نام « 5 » * فرستادشان سوى اقليم شام
برادرش نصر معلّم همان * به حكمش سوى بصره شد آن زمان
دو فرزند زكرويه در ملك شام * به سيّد شمردند خود را مدام
35 ز پشت سماعيل جعفرنژاد * به هر جاى بر خلق كردند ياد
بگفتند : « زكرويه داعى ماست * شدن ياور ما رضاى خداست
به گفتارِ ما كرد بايد نگاه * به پيدا و پنهان به حكم إله
هامش
( 1 ) ( ب 19 ) ( دوم ) . سب : نه جون .
( 2 ) ( ب 22 ) ( دوم ) . سب : امين سپاه .
( 3 ) ( ب 23 ) . دم خوردن از كسى - فريب او را خوردن .
( 4 ) ( ب 30 ) . گروه تميم واسد و طى از قبايل بدوى بودند ( ترجمهء تاريخ طبرى ، ج 25 ، ص 6722 ) .
( 5 ) ( ب 32 ) . سب : جنين بود يحيى بنام . « حسين و يحيى پسران زكرويه بودند كه يحيى كنيهء ابو القاسم داشت و او را شيخ لقب دادند » . ( ترجمهء تارخى طبرى ، ج 15 ، ص 6722 ) .