خلافت امير المؤمنين « 1 » المكتفى باللّه على بن المعتضد شش سال و هفت ماه « 1 »
1 چو از معتضد سير شد روزگار * پسر گشت بر جاى او كاردار
على بود نامش لقب مكتفى * شهى بود خوشصورت و باصفا
هنرمند و دانا و پاكيزهدين * سرآمد به تدبير و راى رزين
اگرچند دستور را بُد هوا * شود ديگرى در جهان پيشوا
5 سه از تخمهء معتز « 2 » و مستعين * نشاند به شاهى در ايران زمين
ولى بدر كو بود امير سپاه * مر اين تخمه را بُد به جان نيكخواه
به ناچار دستور او را گزيد * خلافت سپردش چنان چون سزيد
چو شد پيشوا آن شه نامدار * فرستاد فرمان سوى هر ديار
كه بيعت ستانند بر نام او * به دور و به نزديك بر كام او
10 چو در فارس بدر از سپه عهد جست * سپه مال بيعت بجستند نخست
نبودش درم شد روانه به راه * كشيدى به بغداد از آنجا سپاه
كه تا مال بيعت ستاند درو * به بغداد آگاهى آمد ازو
بترسيد دستور از آن آمدن * كه رازش از آن خواست پيدا شدن
در اين با خليفه سخن گفت مرد * وز آن نامدارش پرانديشه كرد
15 كه : « گر بدرآيد به بغداد در * برادر به جايت شود تاجور »
خليفه به دو مال بيعت چو باد * فرستاد و فرمود برگرد شاد
نپذرفت بدر و خليفه ازين * شد از قصد دستور از او خشمگين
هامش
( 1 ) ( عنوان ) . در اصل : امير المؤمنين ؛ سب : عنوان ناخواناست .
( 2 ) ( ب 5 ) . در اصل و سب : معتر .