غلوى غلامان بر معتز « 1 » و خليفه و خلع و قتلش
چو بگذشت گيتى بر اين چندگاه * بجوشيد از بهر روزى سپاه
درم خواستند و خليفه دژم * از آن شد كه در كف نبودش درم
همى گفت هركس وزير و دبير * ببردند مال جهان خيرهخير
70 غلامان درم خواستند ز آن سران * سخن سخت گفتند باهم در آن
به پيش خليفه به پاشان « 2 » به راه * كشيدند آن سروران سپاه
به چوب و شكنجه درم بىكران * گرفتند از آن مردمان آن سران
شفاعت گرى كرد معتز « 3 » در آن * نپذرفت ز او كس سخن آن زمان
چنين تا هرآن چيزشان بود پاك * گرفتند آن قوم بىترس و باك
75 وزير و دبيرى دگر را به كار * فرو داشتند اندر آن روزگار
ز معتز « 4 » پرانديشه بودند از اين * كه باشد گرفته از اين كار كين
در اين كار با او سخن ز آزمون * بگفتند از قول يك رهنمون
كه : « آب خلافت از اين زشتكار * به يك ره برفت اندر اين روزگار
اگر زانكه دستور باشى درين * ستانيم « 5 » از آن ناسزا قوم كين »
80 خليفه بر اينش نوازش نمود * نويد نكويى بر آن برفزود
به پيش غلامان از اين شد درست * كه در فرصتى خواهد آن كينه جست
غلامان شدند اندر آن يكزبان * شدند بر در پيشوا آن زمان
برون خواندندى ورا از سرا * بهانه گرفتى بر آن پيشوا
به جنگش غلامان شدند در سرا * كشيدند بيرون به پا مر ورا
85 ببستند در تابش آفتاب * زدندى برو لت فزون از حساب
كه تا داد در خلع كردن رضا * گزين اندر آن كار شد مهتدا
محمّد به نام و ز واثق گهر * ببردند او را بدان بوموبر
همانجا كه معتز « 6 » بُدى بسته خوار * در آن خانه دادند او را قرار
هامش
( 1 ) ( عنوان ) . در اصل : علوى . . . معتر ؛ سب : عنوان ناخواناست .
( 2 ) ( ب 71 ) . در اصل و سب : ساسان .
( 3 ) ( ب 73 ) . در اصل و سب : معتر .
( 4 ) ( ب 76 ) . در اصل و سب : معتر .
( 5 ) ( ب 79 ) ( دوم ) . سب : ستانم .
( 6 ) ( ب 88 ) . در اصل و سب : معتر .