چو احمد در آن راه او را بديد * به دل مهر او را ز جان برگزيد
35 هوا گفت بردار از اين خوب كام * كه من بندهء او ، تو را او غلام
درآمد ز يك گوشه عصمت چو ديد * هوا شد در كار بد را كليد
فروخواند لا حول و احمد برفت * به حمام از آنجا شتابيد تفت
چو شب روز شد مرد پاكيزه دين * ز خشم خدايى بترسيد ازين
به دل گفت با آن رخ دلفريب * نماند هوا را ز عصمت شكيب
40 مبادا كه شيطان دلم را ز راه * برد ز آن دليرى كنم بر گناه
شوم عاصى اندر خدا ز اين سبب * چه گويم چو راند به من بر غضب
از اين بيم يك رقعه بنوشت مرد * به خادم سپرد و سرش مهر كرد
بگفتش به نحّاس « 1 » بر پاسخ آر * بشد خادم از پيش او بادوار
چو نحّاس برخواند مكتوب مير * شدند او و خادم از آن « 2 » خيرهخير
45 كه فرمان چنان بود از آن پارسا « 3 » * همان روز خادم كند با بها
چو از هيچرو موجب اين سخن * ندانست يك روز سر تا به بُن
بشد مرد نحّاس وزو بررسيد * كه : « بيع و شرى از چه آمد پديد
كه شك نيست اين كار بهر درم * نفرموده باشى ز بيش و ز كم
گر از خادم آمد گناهى پديد * كز آن بايدت اين سخن گستريد
50 سزد گر ببخشى گناهش درين * بخوانى در آن آيت كاظمين « 4 » »
چو احمد شنيد اين سخن باز گفت * كه : « از چيست انديشهاش در نهفت »
به دو گفت نحّاس كه : « اى پيشوا * چو اين كار بر خود ندارى روا
چگونه پسندى بر آن بىگناه * كه دارد حق خدمتى پيش شاه
كه هركس كه آن ماهرخ را خَرَد * جز از « 5 » بهر اين آرزو ننگرد »
هامش
( 1 ) ( ب 43 ) . نخّاس - برده فروش ( معين )
( 2 ) ( ب 44 ) ( دوم ) . سب : شدند او و از ان .
( 3 ) ( ب 45 ) . در اصل : از آن پارها .
( 4 ) ( ب 50 ) ( دوم ) . اشاره است به آيهء شريفهء :« وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ »( سورهء آل عمران ( 3 ) / آيهء 134 ) - ( آنان كه از مال خود به فقرا در وسعت و تنگدستى انفاق مىكنند ) و خشم خود را فرونشانند و از بدى مردم درگذرند ( چنين مردمى نيكوكارند ) .
( 5 ) ( ب 54 ) ( دوم ) . در اصل : جر از .