پس آنگه چنان منتصر « 1 » ديد خواب * كه مردى همى كردى او را عذاب
بگفتى : « پدر را چه كردى تباه * كه بدبخت چون من شدى ز آن گناه »
بپرسيد و پاسخ شنيدى چنان * كه : « شيرويهء خسروم بىگمان »
دگرباره ديدى پدر را كه گفت : * « به من بر خطا كردى اندر نهفت
20 نخواهى بر از پادشاهيت خورد * برآيد ز جان تو هم زود گرد »
از اين خوابها گشت پربيم مرد * برآمد ز آرام و از خواب و خورد
به دو هركسى گفت : « خوابى چنين * به مردم نمايند « 2 » ديوان يقين
طرب جوى شو تا از اين خواب نيز « 3 » * نبينى ز تشويش دل هيچ چيز
از اين منتصر « 4 » كرد ميلِ شراب * شد اندر خمار از صُداعش خراب
25 پزشكى در آن حال بهر دوا * چكانيد در گوش روغن ورا
سرش كرد آماه « 5 » و سرسام گشت * بدين رنج آن پادشا درگذشت
بُدش مدّت مهترى ماه شش * به هفتم بقا گفت شب باد خوش
همان سال عمرش بدى بيست و پنج * به روز جوانى بشد ز اين سپنج
دو كوچك پسر ماند از وى به جا * همين بود احوال آن پادشا
هامش
( 1 ) ( ب 16 ) . سب : مبتصر .
( 2 ) ( ب 22 ) ( دوم ) . سب : نمانند .
( 3 ) ( ب 23 ) . در اصل : نير .
( 4 ) ( ب 24 ) . سب : مبتصر .
( 5 ) ( ب 26 ) . در اصل و سب : آماه - آماس ( معين ) .