75 خليفه رضا جويشان شد در آن * وزيرى دگر شد گزين آن زمان
خطابش بُد عبد اللّه شيرزاد * رواجى پذيرفت از او كارِ داد
ز بد دست قوم غلامان بريد * وز اين ز آن سران فتنه آمد پديد
ورا نيز معزول كردند ازين * دگرباره گرگانى آمد گزين
غلامان شدند دست « 1 » مطلق به كار * كسى را نبودى از ايشان گذار
80 پس از وى شجاع ابن قاسم به كار * ز بهر وزارت شدش اختيار
خروج الدّاعى الى الحقّ حسن بن زيد الباقرى « 2 »
به ملك طبر بود يك كاردار * بر املاك ديوان در آن روزگار
ز حكام و ارباب آن جايگاه * ز بهر علفخوار شد رزمخواه
شدند مردمان طبر همگروه * وز او جنگ جستند در دشت و كوه
تبه شد به پيكارشان كاردار * ز فرمان كشيدند سر ز آن ديار
85 بجستند اميرى كه از فرّ او * توان از خليفه شدن جنگجو
حسن ابن زيد آمد الباقرى * گزين پيش آن قوم در سرورى
شدش داعى حقّ خطاب اندر آن * وز اين كار او رفت بر آسمان
سپاه خراسان به پيكار او * به فرمان احمد نهادند رو
به مردى از او جنگ جستند سخت * ولى او در آن گشت پيروزبخت
90 بر آمل از اين گشت پيروزگر * به سارى روان گشت از آن بوموبر
دگرباره از طاهرى لشكرى * به پيكار او رفت با مهترى
ولى منهزم گشت اين بار نيز * ز شادى « 3 » بشستند دست ستيز
بر او راست شد كار ملك طبر * به رى كرد آهنگ و آن بوموبر
محمّد كه بودش نسب جعفرى « 4 » * بدان مملكت رفت با لشكرى
95 بر آن مملكت گشت پيروزگر * درآورد آن ملك در زير پر
محمّد كه ميكايلش بود باب * ز ملك خراسان بشد در شتاب
هامش
( 1 ) ( ب 79 ) . دست - قدرت ( معين )
( 2 ) ( عنوان ) . سب : حسن زيد الباقرى .
( 3 ) ( ب 92 ) ( دوم ) . سب : ز سارى .
( 4 ) ( ب 94 ) . سب : بشب جعفرى .