سپه برد و از ملك رى شان براند * سپاه خراسان در آنجا نشاند
ز ملك طبر داعىِ حقّ چو باد * به جنگ خراسانيان رو نهاد
به مردى از آن ملكشان دور كرد * بسى كرد از ايشان تبه در نبرد
100 شدش ملك رى باز از اين جنگ رام * ز دولت درآورد در اهتمام
چو آمد برِ مستعين اين خبر * سپاهى فرستاد پرخاشخر
سماعيل ابن فراشه به راه * به همدان رسانيد جنگى سپاه
چو آوازهء داعى حق شنيد * به خود در توانايى او نديد
مدد از خليفه در آن كار جست * كه كار شكسته شود ز آن درست
105 خليفه ز تشويشِ كار غلام * نمىيافت پرواى آن انتقام
سر داعى حق از اين بر سپهر * برآمد بر او دولت افگند مهر
ز ملك طبر تا به رود سفيد * جهان را از او بود بيم و اميد
مخالفت غلامان باهم و غلوى « 1 » ايشان بر خليفه
ميان غلامان نزاع آن زمان * به خيره پديد آمد از ناگهان
وصيف « 2 » و بوقا را بر مستعين * فزون پايگه بود در مهر و كين
110 از اين باغر « 3 » و چند نامى غلام * دلآزرده بودند از ايشان تمام
بر آن برنهادند انجام كار * برآرند از آن هر سه مهتر دمار
زن باغر « 4 » و مادر مستعين * بُدندى به دل دوستى همنشين
بگفتند اين كار با همدگر * رسانيد مادر سخن با پسر
خليفه وصيف و بوقا را ازين * خبر كرد وز آن قوم جستند كين
115 ز باغر « 5 » به حمّام كين توختند * وز اين آتش فتنه افروختند
بجوشيد « 6 » از اين كار بىمر غلام * كشيدندى از دشمنان انتقام
غلو كرده « 7 » بر درگه پيشوا * بكشتندى اتباع آن هر سه را
هامش
( 1 ) ( عنوان ) . غلو - غلواء - سركشى و از حدّ درگذشتن . الغلو و هو التّجاوز . ( دهخدا )
( 2 ) ( ب 109 ) . در اصل و سب : وطيف .
( 3 ) ( ب 110 ) . در اصل و سب : باعر .
( 4 ) ( ب 112 ) . رد اصل و سب : باعر .
( 5 ) ( ب 115 ) . در اصل و سب : باعر .
( 6 ) ( ب 116 ) . در اصل : بحوشيد .
( 7 ) ( ب 117 ) . در اصل : علو كرده .