چنان مصلحت ديد در كار ملك * به جايى دگر باشدش دار ملك
كه نبود رعيّت در آن جايگاه * سپه باشد و قوم بازارگاه
ز دجله گذشتن نمىديد را * كه بُد ساخته با مزاجش هوا
55 گزين « 1 » سامره كرد آن پادشاه * كه باشد از آن پس ورا تختگاه
چو شهرى كهن بود و گشته خراب * به كار عمارت شدش پرشتاب
به اندك زمانى درون آن ديار * شد آباد از فرّ آن شهريار
در او بهر خود ساخت بسيار جا * ز ميدان و ايوان و كوشك و سرا
بسى جايگاه نزه شد پديد * در آن شهر با قوم خويش آرميد
60 در او كرد بر چار بهره غلام * يكى داشت هر بهره در اهتمام
چو اشناس و ايتاخ وصيف و بوقا « 2 » * كه از جاده ننهاد كس پيش پا
يكى روز فرمود تا هركه هست * ز فرمانده و مردم زيردست
كند توبرهء اسب « 3 » پر خاك زود * برند و بريزند يكجا چو دود
تلى گشت از آن خاك پيدا به راه * بر او كوشكى ساخت آن پادشاه
65 به تل المحالى ورا كرد نام * به جاى است تل اين زمان ز آن مقام
اخراج كردن معتصم جوى شهر چاچ را « 4 »
به پيش خليفه پس از بهر چاچ * نمودند از روى عجز احتياج
شكايت رسانيده بيش از كران * ز بى آبى و آبى « 5 » آن مهتران
كه : « از عامل آبى اين بوموبر * شدن خواهد اى شاه زيروزبر
ز بىآبى اين رنج ما خود مگو * كه نه آب جو هست ، نه آبرو
70 ز بىآبى و آبى از اين ديار * رهايى بود مزدت « 6 » از كردگار »
هامش
( 1 ) ( ب 55 ) . در اصل و سب : كرين .
( 2 ) ( ب 61 ) . در اصل و سب : جو اسناس و اساحح وصف و لوما . « اشناس و بوغا بزرگ و وصيف و ايتاخ » - غلامان ترك ( تاريخنامهء طبرى ، ج 2 . به تصحيح و تحشيهء محمّد روشن ، ص 1255 ) .
( 3 ) ( ب 63 ) . در اصل و سب : توبر اسب .
( 4 ) عنوان . در اصل و سب : حاج را - چاچ : تا شكند كنونى . ( مشترك ياقوت حموى ، ص 142 ) .
( 5 ) ( ب 67 ) ( دوم ) . در اصل : مىآمى و آمى .
( 6 ) ( ب 70 ) ( دوم ) . در اصل : مردت .