خليفه درآمد سوى انقره * دو لشكر برش آمدند يك سره
به پيروز بختى « 1 » همه چون پلنگ * به عمّوريه آمدند بهر جنگ
يكىباره ديدند سر بر فلك * حصارى حصين ، خندقى تا سمك « 2 »
115 اگرچه پرانديشه گشتند از آن * ببستند دل « 3 » در خداى جهان
به گردش سراسر فرود آمدند * از آن شهريان جنگجويان شدند
ره خوردنى باز بستند از آن * نهادند عرّادهها « 4 » آن زمان
به هر گوشهاى بود جنگى گران * نمىديد كس روى سيرى در آن
در اثناء اين مؤمنى ز اين ديار * كه بود اوفتاده بدان جاى خوار
120 ز بيم روان گشته ترسا درو * در او كرده زن ، بچه آورده زو
چو فرصت پديد آمدش كار دين * ز هر چيز شد پيش مؤمن گزين « 5 »
به حيله گريزان از آن جايگاه * به پيش خليفه درآمد ز راه
چنين گفت با او كه : « اين بوم و رست * نيايد به پيكار و زورت به دست « 6 »
وگر نيز پيروز گردى به جنگ * در اين كرد بايد فراوان درنگ
125 كه داند كه اندر درنگت در اين * چه پيش آورد چرخ از مهر و كين
يكى چاره دانم تو را گر ز من * پذيرى كه آرى به جا دو سخن « 7 »
كه مال يكى خانه و يك دلير * به من بخشى ار دشمن آرى به زير »
خليفه به دو گفت : « ايدون كنم * مراد دل تو در اين نشكنم »
به دو گفت مؤمن : « از اين پيشتر * گران سيلى آمد بدين ملك در
130 از اين باره بهرى بدان شد خراب * نمودند به كار عمارت شتاب
در آن پيشوا خردهبينى نمود * برآورد ديوار باريك زود
به نوعى كه بيرون نمايد درست * و ليك از درون است بر خوار و سُست
بدان جاى بايد نبرد آزمود * كه ديوارش از جا در آرند زود »
خليفه پسنديد و ز آن جايگاه * به گفتش شدند اين سپه رزمخواه
هامش
( 1 ) ( ب 113 ) . سب : سرور بختى ؟ ؟ ؟ .
( 2 ) ( ب 114 ) ( دوم ) . سب : خندقى با سمك .
( 3 ) ( ب 115 ) ( دوم ) . در اصل : ببستند و دل .
( 4 ) ( ب 117 ) ( دوم ) . سب : عرادها .
( 5 ) ( ب 121 ) ( دوم ) . در اصل : حتر شذ پيش مومن كرين ؛ سب : ز هر چيز شد ؟ ؟ ؟ بيش مومن كزين .
( 6 ) ( ب 123 ) ( دوم ) . سب : نيابد ببيكار و روزست بدست .
( 7 ) ( ب 126 ) ( دوم ) . در اصل : بديرى كى آرى بجاذو سخن .