35 بُدند شيعهء او ورا در طلب * برفتند و دزديد او را به شب
فتنهء زنگيان عمّان به بصره و قتلشان
به درياى عمان گروهى بدان * بُدند راهزن گشته از زنگيان
از آن قوم نزديكى سى هزار * شدند گرد باهم در آن كارزار
شد « 1 » و گشت ناگاه بر بصره چير * بر آن مردمان سلم نامى امير
از او والى معتصم را براند * در او خون ز عبّاسيان مىفشاند
40 چو آگاه شد معتصم ز آن گروه * سپاهى فرستاد جنگى چو كوه
عجيف ابن عنبسهشان « 2 » پيشرو * سپاهى همه رزمسازانِ گو
برفتند و ز آن زنگيان جنگجو * شدند و درآمد بسى خون به جو
در اين كارشان شد به سر هفت ماه * كه تا روز بر زنگيان شد سياه
شكسته شدند آن سپاه گران * اسيران شدند آنكه بود از سران
45 سراسر به بغداد بردندشان * در آنجا به مردم فروختندشان
به يارى اقبال و زور سپاه * بمرد آتش فتنه آن جايگاه
آبادان كردن معتصم شهر سامره را
چو بُد معتصم را فراوان غلام * به زحمت بُدند شهريان ز آن تمام
كه ايشان بر آيين تركان سوار * شدندى به گو و به تير « 3 » و شكار
درآمد شدن رنج مردم رسيد * خليفه چو احوال ايشان شنيد
50 پسنده نمىداشت بر كس ستم * ز اتباع خود در مهى بيش و كم
همان ترك را كرد خانهنشين « 4 » * ميسّر نمىشد به مهر و به كين
هامش
( 1 ) ( ب 38 ) . در اصل : سدو ؛ سب : مصرعها جابهجاست .
( 2 ) ( ب 41 ) . سب : عجبف اين عنبسه . عجيف از سرداران معتصم - « معتصم كه پيراهن پشمين سفيد به تن و عمامهء جنگاوران به سر داشت به شتاب برون شد و فرمان حركت داد و در ساحل غربى دجله اردود زد . . . مقدمه را به اشناس ترك داده . . . قلب را نيز به عجيف سپرده بود . » . ( مروج الذّهب ، ج 2 ، ص 473 ) .
( 3 ) ( ب 48 ) ( دوم ) . سب : نكوء و تير ؟ ؟ ؟ .
( 4 ) ( ب 51 ) . سب : برك را كرد حانه .