خليفه بر ايشان ببخشود ازين * فرستاد پاسخ بديشان چنين
كه : « آبى دگر عامل آن ديار * نباشد از آن ملك گيرد گذار
يمانى گهر احمد نامور * بر آن ملك باشد پس آنگاه سر
ز محصول آن ملك آبى روان * بدان شهر آرد چنان چون توان »
75 بر آن خرج كردند زر بىشمار * ببردند جويى بدان خوش ديار
كه اكنون بر آن است بنياد شهر * بر آن آب يابند از كام بهر
فتح عَموُريه معتصم خليفه را
چو بابك « 1 » سوى روم شد ز آن ديار * ز قيصر سپه شد مدد خواستار
ورا دلخوشى داد قيصر بسى * به ايران زمين باز كردش گسى
به دو گفت : « آسوده دل شو در آن * كه من كرد خواهم چنان كان سران
80 نيابند پرواى پيكار تو * وز اين حال گردد قوى كار تو »
از آن پس بياراست جنگى سپاه * سوى شهر زبطره آمد ز راه « 2 »
كه شهرى است « 3 » خرّم ز اقليم شام * به يك ره برانداختند آن مقام
بجز غارت و قتل كس ز آن سپاه * تو گفتى ندانست آن جايگاه
چو نه شهر ماند و نه ده ز آن ديار * شدند بازِ روم آن سپه بادوار
85 از اين شد بر معتصم آگهى * كه از روميان آمد اين بىرهى
به دل خواست كاندر مكافات اين * ز عمّوريه جويد آن شاه كين
كه معظمترين شهر روم آن زمان * بُد و دار ملك شهانش همان
زمستان بُد و سرد روى هوا * منجّم نمىديد رفتن روا
چنين گفت : « هنگام تندر مگر * سپه را بود دست بر جنگ بر
هامش
( 1 ) ( ب 77 ) . در اصل : چو با يك ؛ سب : حوبابك ( دوم ) « سبه در مدد » ظاهرا : سپه شد مدد .
( 2 ) ( ب 81 ) ( دوم ) . در اصل و سب : ربطه درآمد ز راه . زبطره : شهرى در تركيه نزديك مرز روم . ( المنجد ، ذيل زبطره ) ؛ « در اين سال كه سال دويست و بيست و سوم بود توفيل پادشاه روم با سپاه خود به همراهى ملوك بر جان و بر غر و صقالبه و ديگر ملوك اقوام مجاورشان برون شد و شهر زبطره را كه از دربند خزر بود محاصره كرد . » ( مروج الذّهب ، ج 2 ، ص 472 ) .
( 3 ) ( ب 82 ) . در اصل : شهر است .