خروج يحيى عمران علوى و قتلش
از آن پس به كاشان و قم در عراق * يكى قحط پيدا شد از اتّفاق
كه هرچيز دندان بر او كار كرد * ز بيم زمان مردم آن را بخورد
و بايى پس از قحط گشت آشكار * تبه گشت مردم بسى ز آن ديار
555 چو سال دؤم شد فراخى پديد * رعيّت ز شاه داشت تخفيف اميد
نوشتند قصّه به مأمون درين * سخن ياد كردند در وى چنين
كه : گر كام ما بر نيارى دگر * مجو بندگى نيز از اين بوموبر
كه يعنى كس اينجا نماند به جا * دگرگون گمان برد آن پادشا
نپذرفت مأمون و شد خشمگين * فرستاده را خوار كرد اندرين
560 برانديش « 1 » ز درگاه و بيچاره مرد * به سوى ولايت روان شد چو گرد
چو بىكام با پيش مردم رسيد * ز مأمون از اين هركسى سركشيد
به يحيى عمران ز آل على * پناه آوريدند ز بىحاصلى
نمودند عصيان و ديگر خراج * به مأمون ندادند نه ساو و باج
فرستاد مأمون بدانجا سپاه * از آن ملك سالى « 2 » بدند رزمخواه
565 سرانجام اهل عرب گشت چير « 3 » * وز آن گشت يحيى عمران اسير
ببردند نزديك مأمون ورا * تبه كردش آن كينهور پادشا
بر ايشان دو بالا از اين كرد باج « 4 » * بر اينگونه دادند از آن پس خراج
رفتن مأمون به شكار و كشتن معتصم شير را « 5 »
پس آنگاه مأمون به سوى شكار * برون رفت با لشكرى نامدار
ز هر سوى نامآوران تاختند * شكار فراوان بينداختند
هامش
( 1 ) ( ب 560 ) . سب : براندش .
( 2 ) ( ب 564 ) ( دوم ) باكى ( ؟ ) . چنين است در اصل . شايد « پياپى » به سهو كاتب بدين صورت درآمده باشد .
( 3 ) ( ب 565 ) . در اصل : گشت حير .
( 4 ) ( ب 567 ) . در اصل چنين است . شايد صورت « . . دو بالا گزين كرد باج » درستتر بوده باشد .
( 5 ) سب : عنوان دوم را ندارد .