فدح حسن سهل در حقّ عبد اللّه طاهر « 1 »
510 به مصر اندرون كرد از آن پس نشست * كه تا كس نگردند فتنهپرست
چو شد نام عبد اللّه آنجا چنين * حسد برد دستور مأمون ازين « 2 »
بكوشيد تا پادشا را برو * كند بد ، به تدبير شد فتنهجو
به مأمون چنين گفت كه : « اين تيره راه * چنان شد قوى حال آن جايگاه
كه خود را شمارد شهى اندرو « 3 » * نه از دست تو بل همانند تو
515 به آل على ميل دارد به دل * ز عبّاسيان شد به جان دلگُسل
كند دعوت از بهر قاسم همان * كه او را دهد سرورى در جهان »
به دو گفت مأمون كه : « نخلى است او * نشانده منش پروريده نكو
نيايد از ان نحل بار كبست « 4 » * نبايد چنين بد بر آن مرد بست »
و ليكن نهانى در اين آزمون * يكى كرد تا خود ورا حال چون
520 يكى را ز خاصان خود آن زمان * كه نشناختنديش « 5 » آن مردمان
به مصرش فرستاد تا با مهان * كند دعوت قاسم اندر نهان
از آن پس ز عبد اللّه اين كار هم * پژوهد كه بر چيست از بيشوكم
بشد مرد و دعوتگرى در نهان * در آن ملك مىكرد با آن مهان
چنين تا بر پيشوا يافت راه * به دو گفت كه : « اى مهتر نيكخواه
525 چو با تو خدا نيكويى كرده است * جهانى به حكمت درآورده است
تو هم در مكافات كن نيكويى * كه نامى از آن در دو گيتى بوى
چه نيكى فزون زان كه حق را رضا * طلبكار باشى به هردو سرا
رضاى خدا آنگه « 6 » حاصل شود * كه پيدا حق و خوار باطل شود
ز باطل حق آنگه بود آشكار * كه باشد ز آل نبى شهريار
530 در آن كوش « 7 » شاهى به آل على * رسانى به مردى و از پُردلى
ز طبّاطبا قاسم اندر مهى * مجو دورى ار بايدت فرّهى
هامش
( 1 ) سب : عنوان ندارد .
( 2 ) ( ب 511 ) ( دوم ) . سب : مامون برين .
( 3 ) ( ب 514 ) . در اصل : سهى اندرو .
( 4 ) ( ب 518 ) . كَبَست - حنظل .
( 5 ) ( ب 520 ) ( دوم ) . سب : كه بشناختند .
( 6 ) ( ب 528 ) . در اصل : خدا آنك .
( 7 ) ( ب 530 ) . در اصل : در آن كوس .