كزين « 1 » هر دو گيتى درآرى به دست * بود با على در بهشتت نشست »
به دو گفت عبد اللّه : « اى چربگو * نبايد ز من جستن اين آرزو
كه اندر نُبى گفت پروردگار * كه حق ولى نعمتست بىشمار
535 بود شكر آن واجب و حقّ آن * نشايد شدن خوار اندر جهان
كدامين ولىنعمتى را كنون * به من بر بود حق ز مأمون فزون
گر او را نشايم من اندر جهان * نشانم كسى را دگر از مهان
نه قاسم كه دعوت كند مر مرا * اگر وحى آيد برم از خدا
كه بايد دل از مهر مأمون بريد * نخواهم من آن وحى از حق شنيد
540 تو از روى شفقت نصحيتگرم * چو گشتى كنون ، بر تو شفقت برم
كه مأمون خليفهست بس هوشيار * ورا مُنهياناند در هر ديار
از آن پيش يابد ز كارت خبر * به قصدت فرستد بدين بوموبر
شود واجبم قصد كردن تو را * ازين كشورت گشت بايد جدا »
فرستاده برگشت از آنجا « 2 » چو باد * به مأمون شد و كرد از اين كار ياد
545 دل او بر آن مرزبان آرميد * نوازش نمودش چنان چون سزيد
امارت عبد اللّه طاهر بر خراسان و شرق
به ملك خراسان ز جان امير * از آن پس جهان گشت ناگاه سير
گذر كرد طلحه از آن بوموبر * وز اين رفت نزديك مأمون خبر
برادرش را خواند از مصر باز * بفرمود تا شد بدانجا فراز
چو عبد اللّه آمد سوى آن ديار * به بوشنج « 3 » مىخواست گيرد قرار
550 كه مأواى اصلى آن قوم بود * ولى بر سپه تنگ جا مىنمود
هواى نشابور كرد آن زمان * شد آن دار ملك اندر آن دودمان
هامش
( 1 ) ( ب 532 ) . در اصل : كرين .
( 2 ) ( ب 544 ) . سب : فرستاد و برگشت از اينجا .
( 3 ) ( ب 549 ) ( دوم ) . در اصل و سب : بنوسنج ؟ ؟ ؟ . بوشنج - بوشنگ : « از ناحيههاى هرات » ( مشترك ياقوت حموى ، ص 45 ) .