نه منصور در پايه بود از تو بيش * نپذرفت اين كار از بيم خويش
تو را اين دليرى بگو از چه خاست * كژى ترك كن زود برگوى راست »
415 براهيم بُد عالم و چربگو * بديهه ز خود شعر گفتى نكو
فرو خواند گريان برو بيت چند * چنين گفت با آن شه هوشمند :
« چو معصوم آدم نماند از گناه * چگونه توان داشت خود را نگاه
مكافات بد گرچه عدل اى مِه است * ولى عفو هنگام قدرت به است
كدامين گناه است خود در جهان * كه عفوت نباشد فزونتر از آن
420 به نسبت شهانند چون آفتاب * سزد رفت « 1 » در سترى از بيم تاب
در اين كار و حال من و خود نگر « 2 » * نگويم جز اين نيز چيزى دگر »
از اين رقّت آورد « 3 » مأمون همان * گناهش ببخشيد و دادش امان
نوازيد و كردش به خانه گُسى * نبودش دگر ترس هيچ از كسى
از اين نام مأمون برآمد بلند * كه نيكو كنش شد به جاى گزند
امارت طاهر ذو اليمينين بر خراسان و شرق « 4 »
425 از آن پس زبيده ز فرزند خويش * به مأمون سخن گفت از كموبيش
كه طاهر چگونه ورا كشت خوار * چه كردند خوارى بر آن نامدار
برنجيد مأمون ز طاهر ازين * به دل در نشستش از آن كار كين
و ليكن به طاهر نياورد خشم « 5 » * چو ديدى ورا در زمين داشت چشم
بُدى نيز بىاختيار اشك ازو * دويدى ز ديده بر اطراف رو
430 يكى روز طاهر بپرسيد ازو * كه : « اين گريه را چيست موجب بگو
كه تا جانم از دل فدايت كنم * مر اين انده از خاطرات بفگنم »
به دو گفت : « مأمون كسى در جهان * ز شاه و گدا هيچ بىغم مدان
نه هر غم توان گفت با هركسى * نهانى بود غم به گيتى بسى »
هامش
( 1 ) ( ب 420 ) ( دوم ) . در اصل : سزد رقت .
( 2 ) ( ب 421 ) . سب : حال خود و من نگر .
( 3 ) ( ب 422 ) . سب : ازين رقت و آورد .
( 4 ) عنوان . سب : خراسان بر شرق .
( 5 ) ( ب 428 ) . در اصل : نياورد جشم .