در او رسم عبّاسيان تازه كرد * جهان از شعارش پرآوازه كرد
بيفگند سبز و دگر ره سياه * بپوشيد آن خسرو مُلكخواه
چو ز اين آگهى سوى بغداد شد * از او خاطر همگنان شاد شد
به دو هركه بودند رغبت نمود * براهيم را خلع كردند زود
360 براهيم چون كار از اين در شنيد * به بغداد رفتن پسنديده ديد
به بغداد رفت و در آن جايگاه * همى كردى از مهتران بازخواه
هر آن كس هواخواه مأمون بُدند * به بغداد ، از آن شاه پنهان شدند
براهيمشان كرد خانه خراب * ز اتباعشان زر ستد بىحساب
شدند آن مهان از حسن چارهجو * در اين حال بُد گشته ديوانه او
365 حميد ابن طوسى ورا كرده بند * به مأمون خبر كرده آن هوشمند
فرستاده مأمون طبيبى برش * بگفته سرآرد زمانه برش
به دانا سپرده حسن را حميد * به بغداد با لشكرش ره بُريد
طبيب ار چه كوشيد در كار درد * و ليكن خدا ضايع آن رنج كرد
طبيعت برآورد قوّت ، مرض * نماند و از آن برنيامد « 1 » عرض
370 از اين گشت روشن كه رنج و بقا * نه از مرگ و داروست ، هست از خدا
و از اينرو حميد و جهانجو سپاه * به بغداد رفتند از طرف راه
به حكم براهيم ميران او * به پيكار ايشان نهادند رو
رسيدن بديشان و فرمانپذير * شدن بُد يكى و نبُد داروگير
براهيم در شهر چون اين شنيد * ز بيم سر خويش شد ناپديد
375 خلافت در او كرده قرب دو سال * گريزنده « 2 » شد عاقبت بىجدال
حميد اندر آن شهر شد بىنبرد * همه شهر فرمانبر خويش كرد
بر اين چون گذر كرد پنجاه روز * در او گشت كار مهى دلفروز
هامش
( 1 ) ( ب 269 ) . ( دوم ) : نماند - نگذاشت .
( 2 ) ( ب 375 ) ( دوم ) . در اصل : كريرنده .